|
با عرض پوزش از عزیزان مسائل داخلی کشور و دیدن به خاک و خون کشیده شدن کشور اسلامیمان ایران از طریق تلویزیون بیگانه و دیدن جان دادن ندا دل هر بیننده را بدرد میاورد از طرفی باید جوابگوی سایر ملیتها میبودیم همین امر باعث شد مدتی وبلاگ هوفی فعالیت آنچنانی نداشته باشد اما بعد آنروز با هر مشقتی بود ثبت نام کردیم و مقرر شد از امتحان ورودی بگذریم وقتی وارد سالن تست شدم دهانم را بستم فقط گفتم نمیدانم چون میخواستم زبان را از پایه یاد بگیرم فکر میکردم مثل ایران از نشان دادن حروف الفبا شروع خواهند کرد با این حساب ما وارد ترم صفر شدیم و ترم از یک هفته بعد شروع میشد کلاس ها شروع شد صبح ساعت ۸.۳۰ تا ۱ بعد از زهر در هفته ۵ روز بود یک هفته صبح و یک هفته بعد از ظهر باید میرفتیم .روز اول کلاس ما را سالنی جمع کردند از همه ملیتها بودند و از هر زبان مترجمی بود من و ولی میان ترک ها فارس ها ایستاده بودیم و به هر ۲گوش میدادیم مترجم ما دختر جوانی بود که تقریبا زیبا بود و زنان ایرانی میگفتند ماشألله ببینید مترجم ما از سایرین خشکل تر است .روز اول کلاس وقتی وارد شدم استاد زبان که زنی حدودا ۳۵ ساله بود جلو آمد با من دست داد و خودش را معرفی کرد و گفت مجرد است اما دوست پسر دارد آن روز من چیز زیادی متوجه نشدم ترم ۲ ماه بود و برای ورود به ترم بعد بایستی از امتحان میگذشتیم در کلاس ما ۳۵ زن و مرد بود که ۲۸ نفر ایرانی بودیم و ۵ عراقی و ۲ روس بود چند روز بعد معلم به من و ۳ نفر دیگر گفت میتوانیم از ترم یک شروع کنیم اما کسی قبول نکرد در همین اثنا درایوش هم از ترم یک به ترم صفر آمد و بجز عدالت بقیه بچه با من بودند اسماعیل هم در مدرسه دیگر ثبت نام کرد کارمان شده بود ساعت ۷ از مدرسه خارج شدن و بعد ظهر وارد شدن وسط ترم بود که من پشیمان شدم چرا به ترم بالاتر نرفتم چون واقعا از حروف الفبا خبری نبود استاد یک داستانی میداد و میگفت باید تکرار کنید و اجازه نمیداد زن و شوهر با هم باشند و همینطور ملیت ها هم بایستی با دیگر ملیت ها درس یاد میگرفتند اما چون تعداد ایرانی ها زیاد بود سعی میکرد زن و شوهر ها با هم نباشند .یک روز وسط کلاس درس داریوش هنگام دور زدن به من گفت اصلا در کلاسمان خوشکل نیست و حرف رکیک دیگری زد که به گوش یکی از ایرانیان رسید ایرانی دیگریقه داریوش را گرفت استاد از ترس داشت به خود میلرزید من بلند شدم و به عنوان میانجی صحبت کردم و از طرف داریوش عذر خواهی کردم جالب اینجا بود داریوش میگفت چیزی نگفته اما ایرانی میگفت من شنیدم در پایان از من قضاوت خواستند در موقعیت بدی قرار گرفته بودم اگر طرف داریوش را میگرفتم باید با سایر ایرانیان درگیر میشدم و اگر حقیقت را میگفتم با داریوش مشکل پیدا میکردم اما من ترسی از مشکلات نداشتم وقتی دیدم استاد تند تند چیزی به من میگوید متوجه شدم که میگوید یا غائله را ختم کن یا به پلیس زنگ میزنم ادامه دارد
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 20:16  توسط عدالت
|
این روز ها درگیری های پی در پی در کشور و مرگ عده ای از هموطنان و همینطور مرگ جانگداز ندا و تیراندازی به سوی مردم بی دفاع و دستگیری و ضرب و شتم مردم توسط لباس شخصی ها و پلیس که از کانال های مختلف کشورها پخش شد دل هر بیننده ای را به درد اورد همین باعث شده بود روز مره به سوال های بی جواب ملیت های مختلف پاسخ گو باشیم عده ای معتقد بودند صندلی ریاست و بدست اوردن قدرت احمدی نژاد را به مردی دیکتاتور مبدل کرده و برای بدست اوردن ان مردم بی دفاع را به گلوله بسته است وعده ای احمدی نژاد را گرگ در لباس میش میپنداشتند و در مقابل مخالفان امریکا و اسراییل موسوی را مقصر میدانستند و گروهی هم ایران را فاقد دومکراسی و دینداری میپنداشتند.در این میان ما باید به چرا و چرا های انان جواب میدادیم گویی مسبب تمام این مصائب ما هستیم متاسفانه به نقطه ای رسیدم که هرکدام از دوستان تماس میگرفتند و یا با هم روبرو میشدیم قبل از سلام و علیک خواهش میکردم در مورد سیاست با من صحبت نکند اما ادامه داستان
ندانستن زبان باعث شده بود با جدیت زبان را دنبال کنیم اما افسوس کلاس درس کیفیت خوبی نداشت یک شب من به یکی از ترکها گفتم این جلمه را برای من ترجمه کن ( آقا حروف الفبا را به ما یاد بده)شب وقتی این جلمه را به معلم گفتم او در جواب گفت او قادر به این کار نیست و گفت او در حد امکان تلاش میکند دانستههای خود را به ما یاد دهد من از او تشکر کردم .۲ ماهی گذشت تا اینکه یک شب یکی از ترکها به ما گفت برای یاد گرفتن زبان اقدامی کردید؟ ما در جواب گفتیم بله ابراهیم ما را در همین نزدیکی به یک مدرسه ثبت نام کرد او گفت نه بهترین مدرسه در اینجا دانشگاه uccle است ما گفتیم بلد نیستیم او قول داد فردای آن روز یکی از ماها را برده و مدرسه را نشان دهد از قضا فردای آن روز او با داریوش رفته بود شب داریوش گفت در ۵ روز ایندهuccle ثبت نام میکند و برای ثبت نام باید گواهی از اداره کمک های اجتمأعی داشته باشیم فورا به اداره یاد شده زنگ زدیم و گواهی برایمان فرستاده شد روز ثبت نام من ،ولی، رضا، داریوش و اسماعیل به راه افتادیم و راه بلد ما داریوش بود اواسط راه مدرسه داریوش ما را تنها گذاشت و رفت و ما با زنگ زدن به دوستان ایرانی دیگر و توضیحات آنان خود را به دانشگاه رساندیم و از بخت بد آن روز هم روز آخر ثبت نام بود وقتی ما از دوستان سوال کردیم گفت ثبت نام ۲ روز بوده و ظاهرا داریوش تلاش کرده بود ما از ثبت نام جا بمانیم و او خود به تنهائی ثبت نام کند در میان راه ما را قال گذاشتن و روز آخر ثبت نام را به ما گفتن دال بر افکار او داشت ادامه دارد
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 2:8  توسط عدالت
|
شب ژانویه فرا رسید و این اولین عید بود که ما در کشور خارجی بودیم از ساعت ۱۲ شب آتش بازی شروع شد و این به نوبه خودش برای ما جالب بود چند روز از سال جدید سپری شده بود ابراهیم ما را صدا زد و گفت آیا مدرسه ثبت نام کردید؟ من گفتم نه گفت با من بیاید ما به دنبال او راه افتادیم تقریبا ۱۰۰ متر دورتر از اپارتمان ما مدرسه شبانه بود ابراهیم به عنوانه مترجم اسم هر ۵ نفر ما را نوشت و قرار شد در هفته سهشنبه شبها و پنجشنبه شب ها به مدت هر شب ۲ ساعت برای اموختن زبان فرنسوی به مدرسه مذکور برویم .در کلاس ما حدودا ۱۲ نفر بودیم ۲ نفر افغانی و سایرین ۲ نفر ترک اسپانیول زبان بودند .لازم به ذکر است مدرسه مذکور از کیفیت بسیار پایینی برخوردار بود اما میگفتیم به قول معروف چغندر تا پیاز شکر خدا .استادان زبان هیچکدام معلم زبان نبودند اما با تمام وجود تلاش میکردند تا به ما زبان بیاموزند و برای اموختن یک کلمه به هر روشی متوسل میشد در میان ما یکی از افغانی ها تلاش فروان میکرد و این افغانی ادعا میکارد مهندس هواپیما میباشد و به زبان روسی مسلط بود اما از زبان انگلیسی چیزی نمیدانست و بجز خودش هیچکسی ر ا قبول نداشت و ادعا میکرد افغانستان کشوری مقتدر بوده و هست این گفته افغانی همه را به خنده وا میداشت اما از نظر من او حق داشت متاسفانه ما ایرانیها فکر میکردیم افغانی ها در سطح ما نیستند همین امر باعث شد یک شب وقتی داریوش آمد دید همین افغانی روی صندلیش نشسته که این باعث ناراحتی داریوش شد و میگفت افغانی صندلی او را اشغال کرده و خیلی زود باید صندلی را خالی کند و این باعث شد آن شب میان او و افغانی بحث و مجادله پیش بیاید که با مداخله استاد و سایر دوستان حل شد ، بعد از کلاس ما به داریوش گفتیم چرا ناراحت شدی ؟ گفت افغانی باید جلوی درب بشیند . همین مدرسه بعدا کلی به داد ما رسید چون به راحتی میتوانستیم خودمان را معرفی کنیم اولین بار وقتی سوار ترن یا همان قطار شدم با زن و مرد جوانی روبرو شدم و وقتی به آنان خودم را معرفی کردم کلی احساس غرور میکردم .هوا همیشه ابری بود و اکثرا بارانی که این باعث کمی دلگیری ما شده بود و براب من هوا بسیار دلگیر بود اما راهی نداشتیم .
ادامه دارد
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 21:29  توسط عدالت
|
هر روز یکی از گروه ما در قهوه خانه کار میکرد کار کردن در قهوه خانه هم خالی از لطف نبود قدرت مطلق ما بودیم و قانون خود را در قهوه خانه پیاده کرده بودیم هرکس را مایل بودیم از قهوه خانه بیرون میکردیم .هرروز در قهوه خانه ترکها مشغول بازی دام بودند اما یک روز من یکی از مهره های دام را برداشتم و نام مهرههای شطرنج را با کاغذ نوشته و به روی مهره های دام چسباندم اتفاقا این کار من با استقبال عجیب ترکها روبرو شد کار ما شده بود شطرنج بازی کردن تا اینکه ابراهیم یک تخت شطرنج آورد و بعد از آن حاج حسن که دیوار به دیوار ما بود ۲ تخت شطرنج آورد از میان ترکها فقط حاج حسن حریف خوبی بود و تقریبا برنده بازی حاج حسن بود .هرگاه من شروع به بازی میکردم برای دوستانم مهم نبود من با چه کسی بازی میکنم همیشه به طرف مقابل من کمک میکردند اما من هرگز به حریفان دوستانم کمک نمیکردم معمولاً اسماعیل رضا و ولی با هم دست به یکی کرده و حریف من میشدند لازم به ذکر است وقتی ترکی با ما بازی میکرد سایر ترک ها هرگز حاضر نبودند به حریف ترک کمک کنند هرچه من داد میزدم گوش دوستانم بدهکار نبود و آنها کار خودشان را میکردند و کم کم این یک معضل شده بود و اختلاف در گروه ما ریشه میدواند و من به تنهایی قأدر به مقابله نبودم و دوستان چشمانشان را بسته بودند از یک سو میان ما اختلاف ریشه میدواند و از یک سو من با ترک ها بحث میکردم و در بحث کردن هم یکه و تنها بودم گاهی ترک ها چندین نفر بودند و من تنها یک شب به دوستان اعتراض کردم گفتم دیدید امشب همه ترک ها بر علیه من بودند چرا شما دهانتان را بسته بودید رضا گفت آقا ما چیزی نمیدانیم ما اطلاعات نداریم من گفتم من هم مثل شما بودم اما اگر کمی اطلاعات دارم به لطف مطالعه چند کتاب است اسماعیل از این حرف من ناراحت شده بود بحث ما سیاسی اجتماعی و دینی بود ترک ها اظهار میداشتند ترکیه از ایران موفقتر ،پیشرفته تر و قوی تر است و من خلاف آن را میگفتم ترک ها جنگ چالدران را میگفتند و با غرور از آن یاد میکردند و من دلیل شکست ایران را توضیح میدادم اما آنها زیر بار نمیرفتند تا اینکه دوستان من هم به مقابله با من برخاستند دوستان میگفتند مخالفت تو با ترکها موقعیت ما را در میان ترک ها خراب میکند و من به هیچ وجه حاضر نبودم زیربار حرف زور ترک ها بروم اگر ترک ها از اما نمیترسیدند باور کنید در اسرع فقط ما را از آنجا بیرون مینداختند
ادامه دارد
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 1:15  توسط عدالت
|
با رفتن ولی به اتاق اسماعیل دوستان به من گفتند این اتاق (اتاق من) عمومی است گفتم چرا گفتند این اتاق برای شب نشینی و غذا خوری است .یک هفته تمام من خواب نداشتم کوروش و داریوش تا صبح مینشستند من نمیدانستم قصد آنان اذیت کردن به من است بهترین راه را آوردن ولی به اتاقم میدانستم .با آوردن ولی درد سر تمام نشد دوستان میامدند تا می توانستند ریخت و پاش میکردند .کارد به استخوانم رسیده بود تا اینکه یک روز به دوستان گفتم آقا تلوزیون را از این اتاق ببرید .تلوزیون به اتاق رضا و داریوش رفت اما خبری از اذیت های قبل نبود. هرگاه رضا میخواست بخوابد میبایست تلوزیون خاموش میشد بعد از آن تلوزیون به اتاق اسماعیل رفت .۲ ماهی از امدن کوروش میگذشت تا اینکه دوستان نزد من آمدند و گفتند کوروش به تو نزدیکتر است و از طرفی تو بزرگتر از ما هستی به کوروش بگو یا برود یا اینکه در کرایه و هزینه زندگی کمک کند . این جمله مانند پتکی بر سر من فرود امد من قبول نکردم دوستان به من گفتند اینجا اروپا هست و هرکس باید به فکر خودش باشد کوروش زرنگ بازی در میاورد الان ۲ ماه هست حقوقش را میگیرد و یک سنت هم هزینه نمیکند .به ناچار کوروش را به اتاقی بردم و بعد از کلی عذر خواهی گفتم دوستان از بودن تو اینجا ناراحت هستند زودتر برای خودت فکری بکن .فردای آن روز کوروش به شهر دیگری رفت .شب سال جدید از راه رسید و شهر غرق شادی و اتش بازی بود و ما چون جایی را بلد نبودیم منزل ماندیم . قبلا هم عرض کردم من دفتری آماده کرده بودم و از ترک ها زبان فرانسوی سوال کرده و در دفترم یادشت میکردم خوب یادم هست یک روز یکی از ترک ها به من گفت هرجا رفتی بگو (je pal pas faranse ) آنها زود متوجه میشوند تو فرانسوی بلد نیستی ،من هم هرجا میرفتم این جمله را تکرار میکردم اما حالا که کمی به زبان فرانسه مسلط شده ام میدانم اصلا چنین جمل در زبان فرانسه وجود ندارد
ادامه دارد
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 3:23  توسط عدالت
|
یک روز من به طبقه پایین اپارتمان رفتم دیدم یک دستگاه تلوزیون سونی بزرگ در یکی از اتاق هاست وقتی کابل را به پریز برق متصل کردم دیدم تصویر هست اما صدا نیست من از ابراهیم صاحب خانه تلوزیون را خواستم او در جواب گفت تلوزیون خراب است من با رضا تلوزیون را باز کردیم و بلندگوی کوچکی به ان وصل کردیم و صدای تلوزیون در امد فورا ان را به اتاق منتقل کردیم صاحب خانه فکر میکرد ما شاه کار کرده ایم و گفته بود کله ایرانی ها خوب کار میکند .بعدا همین تلوزیون باعث دردسر بزررگی شد . هر شب همسایه ما که پسر خاله صاحب خانه مان بود مست مست وارد میشد طوریکه بوی الکل از چند متری به خوی حس میشد لازم به ذکر است هرگز مشکلی با هم نداشتیم .یک روز من آشپز خانه را تمیز کرده بودم او وارد شد و گفت به به حالا شد یه آشپز خانه .من به او گفتم شما هم اینجا زندگی میکنید و هر از گاهی شما هم باید اینجا را تمیز کنید . فردای آن روز گاز تمام شد اسماعیل به همسایه گفت اینبار شما باید گاز بخرید او گفت از کجا بخریم تا خواست دهان من باز شود اسماعیل گفت شما پولش را بدهید ما میخریم او گفت چقدر میشود اسماعیل گفت ۲۰ یورو بدهید ما میخریم او هم فورا ۲۰ یورو به اسماعیل داد ظهر من به اسماعیل گفتم این بدبخت از گاز استفاده نمیکند چرا ۲۰ یورو گرفتی ؛ اسماعیل گفت بیخیال باید از اینها پول گرفت دیدم اسماعیل اصلا اینها را جز آدم حساب نمیکند .یک شب هنگامی که همسایه مان کاملا مست بود وارد اتاق ما شد آن شب شب عاشورا بود و به خاطره اینکه همسایه را کمی اذیت کنیم داریوش و اسماعیل چراغ را خاموش کرده و ۳ نفری شروع به سینه زنی کردیم حرکات اسماعیل و داریوش به حدی مضحک بود که من از خنده روده بر شده بودم همسایه بیچاره ما هم مات و مبهوت به حرکات ما نگاه میکرد .بعد از چند دقیقه من به خودم امدم و چراغ را روشن کردم و برای همسایه توضیح دادم امشب شب شهادت امام حسین است و ما مریدان ان امام هم به اندازه توان خودمان عزا داری میکنیم و از سینه زنی و زنجیر زنی و مراسم نذری ها داد سخن دادم و همسایه از بس مست بود فکر میکرد واقعا ما عزا داری میکنیم و اقدام به تشویق ما کرد .بعد از ۲ ماه من به صاحب خانه گفتم شما این اتاق را برای یک ماه خواستی اما حال بیش از ۲ ماه است که فامیل شما اینجاست ابراهیم از من سوال کرد از همسایه تان شکایتی داری گفتم نه بسیار انسان خوبی است گفت کمی دیگر صبر کنید خلاصه بعد از ۳ ماه همسایه ما رفت و ما صاحب یک اتاق دیگر شدیم .اسماعیل به اتاق کوچو رفت من و ولی در یک اتاق و رضا و داریوش در اتاق دیگر .در همین اثنا کوروش یکی دیگر از بستگانمان هم به جمع ما پیوست او قبلا در شهر تینن زندگی میکرد اما حال به عنوان مهمان امده بود اما بعد از چند روز برگشت به شهر خود و مجدادا به جمع ما پیوست .یک روز وقتی به منزل امدم دیدم ولی تخت خود را به اتاق اسماعیل برده است و در اتاق ما فقط تخت من و تلوزیون میباشد وقتی از ولی سوال کردم چرا رفتی گفت او با اسماعیل راحت تر است ، نمی دانستم رفتن ولی یعنی شروع بدبختی و جنگ اعصاب
ادامه دارد
+ نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 21:0  توسط عدالت
|
امروز صبح از خواب بیدار شده صبحانه مختصری خوردم و برای کسب روزی خود ، از خانه خارج شدم .تقریبا ساعت ۲ بعد از ظهر به سراغ یکی از بدهکارانم که ترک ترکیه بود رفتم طبق معمول ایشان در منزل نبودند به گذاشتن دست خطی اکتفا کردم باخود فکر میکردم شخص مزبور را چگونه بدام اندازم در همین گیر و دار تلفنم زنگ خورد و قطع شد نگاهی به شماره تلفن کردم دیدم شماره زیاد ناشنا نیست ابتدا فکر کردم فرد مذبور است ،فورا به شماره مورد نظر زنگ زدم از آن طرف یکی از دوستان ایرانیم بود اظهار کرد مدتی است مرا ندیده و دلش برایم تنگ شده تشکر کردم و گفتم تا نیم ساعت دیگر نزد او خواهم رفت بعد از ۱۵ دقیقه وقتی وارد مغازه دوستم شدم تنهای تنها نشسته بود با دیدن من خوشحال شد و گفت از صبح که مغازه را باز کرده تا ساعت ۲.۳۰ بعد از ظهر فقط ۲۰ یورو فروش داشته است با دوستم صحبت میکردیم یکی دیگر از دوستان وارد شد آشنایی ما به ۹ سال قبل برمیگشت زمانی که برای اموختن زبان فرانسه به دانشگاه زبان میرفتیم و ان زمان دانشگاه زبان مملو از ایرانیان بود ، با دوست تازه وارد سلام علیک کردیم ، دوست مشترکمان گفت شما همدیگر را میشناسید تازه وارد گفت بله از دانشگاه ،لازم به ذکر است دوست تازه وارد ما حدودا ۶۰ سال دارد ایشان به من گفت یادت میاید شلوار بسیجی میپوشیدی گفتم اقا به خدا شلوار بسیجی نبود ان شلوار امریکایی بود و ان را ۸۸ یورو خریده بودم و چون ان شلوار را دوست داشتم همیشه میپوشیدم گفت اره درست میگی همیشه میپوشیدی اما خبر نداشتی همه تو را جاسو س میپنداشتند و سعی میکردند از تو فرار کنند گفتم اقا من ان زمان دوستان زیادی داشتم گفت به خدا خودت خبر نداشتی همه میگفتند این اقا از سفارت حقوق میگیرد و گزارش همه را به سفارت میدهد و سعی میکردند از تو فرار نند و یا زمانی که با تو هستند سوتی ندهند من گفتم اقا باور کنید من ۶ ماه قبل ادرس سفارت را یکی از دوستان به من داد وقتی این را گفتم قهقه بلندی زد و گفت کجایند انانی که به شما برچسب جاسوس زده بودند حال ببینند که تو حتی ادرس سفارت را هم نمی دانستی از دوستم سوال کردم ایا شما هم باور کرده بودید که من جاسوسم گفت ببخشید من شما را نمی شناختم و فکر میکردم مردم راست میگویند گفتم ایا دوستان و نزدیکان من نمیگفتند این شخص(یعنی من) جاسوس نیستم گفت خیر گفتم ایا هنوز هم فکر میکنی من جاسوسم گفت حال میدانم جاسوس نیستی .با دوستمان از گذشته یاد کردیم و از دورویی هموطنان شکوه ها کردیم .وقتی از دوستمان جدا شدم تمام فکر و ذکرم متوجه اطرافیانم بود با خود میگفتم حداقل نزدیکان من میدانستند من جاسوس نیستم انها چرا خاموش مانده بودند و حداقل به من چیزی نمیگفتند
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 0:51  توسط عدالت
|
یک ماه و نیم از اقامت ما در بلژیک سپری میشد از ایران گاه و بیگاه تماس میگرفتند .یک شب بیژن دایی از المان تماس گرفت و راهنمایی های لازم را کرد و اصرار دایی بر یاد گرفتن زبان بود دایی میگفت زبان را اگر سریع یاد بگیرم حتما در کارهایم موفق تر خواهم بود و این پیشنهاد دایی باعث شد من مجدانه زبان -فرانسه را تعقیب کنم .یک روز با دوستان تصمیم گرفتیم به فروشگاه الدی که فروشگاه ارزان قیمتی است برویم از سایر ایرانی ها سوال کردیم انان ادرس الدی را که حدود ۵ کیلومتر از ما فاصله داشت را به ما نشان دادند ما هم به اتفاق به فروشگاه مذکور رفته و مقدار قابل توجهی لوازم خوراکی گرفتیم و تمام مسیر را به اجبار پیاده برگشتیم وقتی به منزل رسیدیم ترک ها سوال کردند کدام الدی رفته بودید وقتی ادرس را دادیم گفتند چرا به الدی اینجا نرفتید وقتی ادرس الدی را به ما دادند متوجه شدیم الدی با ما بیش از ۵۰۰ متر فاصله ندارد ان روز کلی به احمقی خود خندیدیم ما فکر میکردیم فقط یک الدی وجود دارد بعدا فهمیدیم الدی در هر محله چندین شعبه دارد.یک روز با دوستان تصمیم گرفتیم به نقاط دیدنی شهر برویم و همان روز به مرکز شهر معروف به گراند پلاس رفتیم ،لازم به ذکر است گراند پلاس در دیدار اول جای بسیار قشنگی به نظر رسید .روز بعد تصمیم گرفتیم به پارک نزدیک محلمان رفته ٬چند قطعه عکس انداخته و برای عزیزان در ایران بفرستیم فردای ان روز دوربین عکس برداری یک بار مصرف خریده و دسته جمعی به پارک نزدیک محلمان رفتیم همزمان برف شروع به باریدن گرفت که منظره جالبی در پارک به وجود امده بود .۲ ماه از اقامت ما میگذشت ناگهان محمد کریم دایی معروف به خمارشکن زنگ زد با دایی در ایستگاه قطار قرار ملاقات گذاشتیم ، به ایستگاه رفتم و منتظر ماندم بعد از نیم ساعت دایی امد من از خوشحالی سر از پا نمی شناختم ابتدا فکر کردم دایی تنها به دیدارمان امده وقتی سوال کردم گفت همسر و دو دختر ناز و کوچولویش سنا و مارال او را همراهی میکنند .با دایی نزد ماشین امده و به اتفاق خانواده دایی به منزل رفتیم در منزل من از خوشحالی در پوست خود نمیگنجیدم سریع دست به کار اشپزی شدیم اما دایی یا بهتر بگویم اقای خمارشکن بیش از ان که فکرش را میکردیم خاکی و یک رنگ بود .شب دوستان اطراف دایی حلقه زدند و هرک والی از دایی میکرد داریوش از دایی سوال کرد ایا با عدالت فامیل نزدیک هستید دایی گفت بله سوال کرد چند سال است در المان هستید دایی گفت ۲۰ سالی میشود داریوش سرش را پایین انداخت .فردای ان روز به چند جای شهر رفتیم و بعد دایی راهی فرانسه شد و من به منزل برگشتم وقتی به منزل برگشتم از داریوش سوال کردم اقا دیدی ،یادت هست گفتم زمان نشان خواهد داد فامیل چه کسی بیشتر در اروپا زندگی میکند داریوش وقتی دید حق با من است گفت بی خیال تو چقدر حرف را به دل میگیری
ادامه دارد
+ نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 20:34  توسط عدالت
|
دو روز از کار کردن رضا و داریوش در مسجد گذشت روز سوم من به رضا گفتم خوب مگر کار کردن نوبتی نبود ؟گفت ما دیگر انجا افتادیم اینجا اروپاست ،گفتم اقا رضا من نیازی به کار کردن ندارم اما این رسمش نبود .روز چهارم داریوش امد به من گفت من خسته هستم از فردا تو برو گفتم نه من کار نمی کنم .داریوش با زبان چرب ما را وادار کرد تا از فردا به جای او مشغول شویم . من از قبل کار ساختمانی نکرده بودم و این کار برایم سخت بود مخصوصا در مسجد و برای ترک ها کار کردن هم دیگر خود داستانی داشت .روز دوم با رضا مشغول بودیم ساعت ۳ یکی از دوستان به من زنگ زد من مشغول صحبت کردن با تلفن بودم که یکی از ترک ها به زبان ترکی به من گفت دوست من تلفن را قطع کن من بی توجه به صحبت کردن مشغول شدم .ساعت ۴ چندین کیسه ماسه و سیمان را با هم قاطی کردیم من فکر میکردم این برای صبح است اما یکی از ترک ها قالب ستونی را اورد و گفت کمک کنید این قالب را ببندیم قالب را بستیم و اطراف قالب را با سیم های نازک بستند هرچه ما گفتیم این سیم ها تحمل این بتون را نخواهد داشت توجه نکردند و به من و رضا گفتند بتون درست کنید من نگاهی به ساعت کردم ساعت ۴.۳۰ بود من گفتم اقا دیگر وقت نیست یکی از ترک ها گفت در نیم ساعت ۵ قالب دیگر را هم میشود بتون ریخت .به هر حال ما بتون را ساختیم و من بالا ایستادم و رضا با سطل بتون را به من میداد هرچه بتون ریختیم خبری از پر شدن قالب نبود ،ما یکی از ترک ها را صدا زدیم و جریان را گفتیم او نگاهی یه اطراف قالب کرد و گفت مقداری کاغذ بیاورید و با کاعد اطراف قالب را پر کرد .مجدادا ما شروع کردیم ساعت ۵ بود ناگهان سیم ها از قالب جدا شد و کلیه بتون ها به روی زمین پهن شد ترک ها شروع به داد و فریاد کردند و گفتند مقصر شما هستید ،من و رضا دیگر طاقتمان طاق شد و با داد و فریاد گفتیم مگر به شما نگفتیم این سیم ها توان نگه داشتن این قالب را نخواهد داشت؟ در ثانی نگاهی به ساعت بکنید گفتند اقا اینجا خانه خداست و شما برای خانه خدا کار میکنید . ساعت ۶ مجدادا به ما گفتند شما خوب کار نکردید و مبلغ ۱۰۰۰ فرانک به هر نفر ما دادند ،من به رضا گفتم من از فردا نخواهم امد من طاقت زور گویی اینها را ندارم رضا گفت اقا مجبوریم .از فردا مجدادا رضا و داریوش به مسجد رفتند .بعد از ۸ روز کار کردن در مسجد رضا و داریوش هم کار را تعطیل کردند . جمع ما جمع بود و شب ها همگی در کنار یک سفره مینشستیم ، یک شب من نان خواستم و ولی تکه نانی را به من داد من نگاهی به نان کردم و گفتم اقا این نان مال دیروز است و من نمی خورم داریوش نگاهی به من کرد و گفت اقا عدالت برادران من سال ۶۴ امدند اتریش و برگشتند رضا هم در خانواده ما برزگ شده و برادر ولی هم ۱۳ سال است که در اروپاست و میدانید کسی که در اروپاست دارای شخصیت خاصی هست .من نگاهی به داریوش کردم و گفتم خوب اقایان شما اروپایی هستید و ظاهرا من و اسماعیل بیشخصیتیم و اگر اروپا شخصیت میدهد این را زمان نشان خواهد داد که با شخصیت تر است اما داریوش خان شخصیت باید در وجود هر شخص باشد
ادامه دارد
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 0:20  توسط عدالت
|
روزها سپری میشد و هر روز یکی از گروه ما در قهوه خانه مشغول بود .گاهی اوقات ترک ها به قهوه خانه امده و تقاضای کارگر میکردند به همین خاطر مقرر شد هر گاه کسی برای کار به ما مراجعه کرد به نوبت به سر کار برویم ،در همین اثنا به ما گفتند برای روز بعد نیاز به ۴ نفر میباشد ،ولی ،من،رضا و داریوش به محل کار رفتیم جایی که قرار بود کار کنیم مسجد کوچکی بود و ترک ها ساختمان کنار مسجد را خریده و قصد داشتند مسجد را بزرگتر کنند .ساعت ۸ صبح شروع به کار کردیم موقع ناهار کار فرمایان گفتند نیم ساعت وقت ناهار است ،درست بعد از نیم ساعت من شروع به کار کردم ،ما نمی دانستیم تعداد کار فرمایان زیاد است اما به دوستان متذکر شدم گفته اند در مسجد و بازار کار کردن سخت است به همین خاطر امروز سعی کنید صبر پیشه کنید بعد از ظهر وقتی کار تمام شد گفتند این محل خانه خداست و هرکس به نوعی باید کمک کند به همین خاطر به هر نفر از ما ۱۰۰۰ فرانک پرداختند و گفتند شما خوب کار نکردید و داریوش از همه بد تر بود چون وقت ناهار یک ساعت استراحت کرد و در طول روز سعی بر کم کاری داشت و نارضایتی خود را از داریوش اعلام کردند به ظاهر از کار من راضی بودند برای فردا گفتند اگر کم کاری نمی کنید بیایید ، من گفتم فردا نخواهم امد .فردای ان روز من در قهوه حانه بودم و به جای من اسماعیل رفت ،شب وقتی برگشتند گفتند ترک ها از کار ما نارضی بودند و هر کس سعی بر محکوم کردن دیگری داشت ،اسماعیل میگفت داریوش کم کاری میکرد رضا میگفت هردوی شما کم کاری کردید .اری این اولین کار با دست مزد برای ما در بلژیک بود ،ان روز فهمیدم افغانی ها چرا در ایران سخت کوش بودند و فهمیدم چرا کارهای سخت را به راحتی قبول میکردند، به هر حال چند روزی گذشت و از مسجد مذبور امدند و گفتند برای قهوه خانه مسجد فردی را میخواهند و از بین ما ولی را انتخاب کردند مقرر شد ولی با حقوقی معادل ۱۵۰۰۰ هزار فرانک در ماه ،ناهار ظهر و ساعت ۹ صبح تا ۸ بعد از ظهر شروع به کار کند .یک ماه گذشت و یک روز ساعت ۹ صبح ولی به من زنگ زد و گفت یک نفر دیگر را بردار و به مسجد بیا .این بار نوبت من بود و بعد از من رضا بود من رضا را بیدار کردم و گفتم حاضر شود گفت چرا گفتم برای مسجد دو نفر نیاز میباشد درست ۵ دقیقه بعد دیدم رضا و داریوش از پله ها پایین میروند سوال کردم کجا داریوش و رضا گفتند ما میرویم چون نوبت داریوش است گفتم خوب اگر نوبت داریوش هم باشد پس من و داریوش باید برویم . رضا و داریوش بدون توجه به من رفتند و درمیان پله ها گفتم رضا چون شما با هم پسر خاله هستید صحبت های همدیگر را تائید میکنید و من مثل شما نیستم برای ۱۰۰۰ فرانک در میان ترک ها سر و صدا کنم بروید .به اتاق برگشتم و روی تختم دراز کشیدم . ۲روز گذشت روز سوم به رضا گفتم مگر قرار بر این نبود به نوبت سر کار برویم ؟رضا در جواب گفت ما دیگه اونجا افتادیم اینجا اروپاست و هرکس بایستی به فکر خودش باشد،سری تکان دادم و گفتم باشد اما این را فراموش نکنید یک روز هم نوبت من خواهد رسید در ثانی متاسفم هنوز چند ماه بیشتر نگذشته شما به سرعت اروپایی شدید .
ادامه دارد
+ نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت 22:9  توسط عدالت
|
ابتدا باید از بینندگان گرامی هوفی عذر خواهی کنم امیدوارم عزیزان هوفی را به خاطر این تاخیر نکوهش نکنند و عذر هوفی را بپذیرند
اما بعد و ادامه خاطرات کم کم داشت شکاف بین ما عمیق تر میشد و از دست کسی کاری ساخته نبود ،یک طرف قضیه من بودم و طرف مقابل من ترک ها و دوستان من بودند که با ترک ها بر علیه من جبهه مشترکی داشتند .اوایل ماه دوم بود ،من و دوستان به فروشگاه الدی رفتیم فروشگاه مذبور حدود ۵ کیلومتر با فاصله داشت و ما فکر میکردیم تنها فروشگاه ارزان قیمت نزدیک به ما میباشد به همین خاطر مقدار قابل توجهی مواد غذایی گرفته و با مشقت فراوان خود را به منزل رساندیم .اوایل ماه بود که داریوش به رضا زنگ زد و گفت منتظر او میباشد ما به اتفاق به محل قرار رفتیم ،در بین راه من حس کردم دوستان تصمیم گرفته اند داریوش را با خود بیاورند اما من مخالفت کردم و مقرر شد فقط با او دیداری داشته باشیم .این بار من موفق شدم داریوش را به جمع خود نپذیریم ،تقریبا ۳ روز گذشت مجداد داریوش خود را به بروکسل رساند و به دوستان زنگ زد اما این بار هم من مخالفت کردم اما داریوش دست بردار نبود و هر بار به نوعی خود را به بروکسل میرساند تا اینکه نیمه ماه دوم اسماعیل با اصرار فراوان موفق شد داریوش را به منزل بیاورد .امدن داریوش همان و در اپارتمان ما جایگزین شدن همان .ابتدا داریوش اظهار میکرد مایل است جای دیگر اپارتمان کرایه کند اما با این کار او دنبال میانجی بود که بگوید نه همین جا بمان . یک شب وقتی اطراف هم نشسته بودیم رضا گفت مایل است پسر خاله اش داریوش هم با ما باشد ایا کسی مخالف است؟ وقتی من دیدم تنها من مخالف هستم به اجبار من هم موافقت کردم اری اولین نهال جدایی کاشته شد .ما روز به روز از هم فاصله میگرفتیم و با امدن داریوش این نهال به سرعت رشد کرد مبدل به درختی تنومند شد .قرار شد داریوش هم به نوبت در قهوه خانه شروع به کار کند .ما ۴ نفر از ابتدا مخارج زندگیمان با هم بود به این صورت که ابتدای ماه هر نفر مبلغی را به مسئول خرید میداد لازم به ذکر است مسئول خرید ولی بود و کارهای اشپزی را ولی و رضا با هم انجام میدادند و شستن و تمیز کردن اتاق ها هر روز به عهده یک نفر بود . ماه کم کم داشت به پایان میرسید اما ساخت و ساز هم چنان ادامه داشت ، با امدن داریوش از سرعت کار کاسته شد.هر روز ابراهیم به من میگفت کمی به ساخت و ساز سرعت بدهید ،بک روز بعد از ظهر من به تنهایی مشغول کار بودم و اسماعیل و داریوش با هم مشعول صحبت کردن بودند هرچه من اصرار کردم به من کمک کنند داریوش گفت بابا بیخیال ،من مشغول بودم دیدم اسماعیل مرا صدا میزند گفت بیا، رفتم و گفتم چی شده گفت میخواهیم بین من و تو و داریوش قرعه کشی کنیم و قرعه به نام هرکس افتاد میبایست چای درست کند ،من با ناراحتی گفتم شما کار نمیکنید پس مانع کار من نشوید .بعد از ۲ ماه و نیم هر ۳ اتاق تمام شد و با اتمام کار ابراهیم نزد من امد و گفت موقتا اتاق کوچک را به یکی از بستگان من بدهید ،من گفتم من باید با دوستان صحبت کنم اگر انها موافق بودند من هم موافق خواهم بود .شب با دوستان صحبت کردم انان نیز قبول کردند و ما ۵ نفر در ۲ اتاق مستقر شدیم .در یکی از اتاق ها اسماعیل و داریوش و در اتاق دیگر نیز ولی ،من و رضا مستقر شدیم .به ظاهر داریوش نشان میداد فردی مودب و دارای شخصیت بزرگی است و به ظاهر احترام خاصی برای من قائل بود اما نمی دانستیم با پنبه در حال سر بریدن است ادامه دارد
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 1:43  توسط عدالت
|
با ورود ما به اپارتمان ترک ها اظهار میکردند برای تمامی ۵ نفر ما کار پیدا خواهند کرد و دوستان من این را یک موقعیت برای خود میدانستند و به هیچ وجه حاظر نبودند ترک ها را از خود ارزده خاطر کنند اما شعار من این بود ما با توکل به خدا از کشور خارج شدیم و از بودن ترک ها در این کشور بی اطلاع بودیم پس باید به خود متکی باشیم و مطیع ترک ها نشویم و این علت اختلاف من با دوستانم بود . ما از قانون کشور جدید کاملا بی اطلاع بودیم .صاحب خانه ما به ما گفت باید قراداد بین مالک و مستاجر امضا کنید و با قرار داد اپارتمان به شهرداری محله رفته و به عنوان شهروند در شهرداری ثبت نام کنید و چون ما هر ۵ نفر در یک اتاق زندگی میکردیم به اجبار ۲به ۲ به شهرداری رفتیم ابندا من و اسماعیل به شهرداری رفتیم و موفق به دریافت اقامت ۳ ماهه شدیم .ترک ها به ما گفته بودند برای پیدا کردن کار حداقل بایستی اقامت ۳ ماهه داشته باشید وقتی من و اسماعیل اقامتمان را نشان دادیم گفتند بایستی کارت بیمه داشته باشید .ماه به پایان رسید ،رضا، ولی و من به اداره سوسیال رفتیم .مسئول رسیدگی به ما زنی میانسال بود و با دیدن اقامت ۳ ماهه من نامه ای نوشت و به من گفت باید با این نامه به یکی از دفاتر بیمه مراجعه کرده و کارت بیمه دریافت کنم .اولین حقوق ماهیانه را که مبلغ ۲۱۰۰۰هزار فرانک بود دریافت کردیم و همینطور مسئول ما ادرس هایی به ما داد و گفت میتوانیم از این ادرس ها البسه دریافت کنیم .وقتی کارهایمان تمام شد به ایستگاه قطار یرگشتیم و چون بلیط قطار گران بود تصمیم گرفتیم بدون دریافت بلیط سوار شویم .با رسیدن قطار سوار شدیم بعد از پشت سر گذاشتن چند ایستگاه مامور کنترل بلیط به کوپه ما امد با فرار ما از ان کوپه موفق شدیم ۲ ایستگاه دیگر را پشت سر بگذاریم به هر حال ان روز بدون خریدن بلیط خودمان را به بروکسل رساندیم . فردای ان روز من به دفتر اداره بیمه رفته و با نامه مسئول سوسیال و کپی اقامت ۳ ماهه کارمند مربوطه با ایما و اشاره به من فهماند ۳ روز بعد کارت بیمه من با پست برای من ارسال خواهد شد .۳ روز بعد کارت بیمه من رسید .چند روز از این ماجرا گذشت تا اینکه یکی از ترک ها گفت شما اقامت گرفتید ؟ من و اسماعیل هر دو گفتیم ما ۲ نفر اقامت ۳ ماهه داریم ترک مذبور گفت میتوانم اقامتتان را بینیم من کارت اقامت را نشان دادم گفت کافی نیست باید کارت بیمه هم داشته باشید من کارت بیمه را هم نشان دادم گفت متاسفم من گفتم چرا؟ گفت باید اقامت یک ساله داشته باشید ،وقتی ترک این حرف ها گفت با داد و بیداد من روبرو شد گفتم مگر ما از شما کار خواستیم ؟ چرا اینگونه با ما رفتار میکنید و ترک ها از ان به بعد در مورد کار با ما صحبت نکردند همان روز من به دوستانم گفتم اقایان ببینید موقعیت را ، شما برای داشتن این موقعیت تلاش میکردید و برای داشتن این موقعیت زمان بازی شطرنج به ترک ها کمک میکنید .
ادامه دارد
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 20:34  توسط عدالت
|
بعد از چندین سال دوباره زندگی به من لبخند زد و برای یک هفته همه چیز را فراموش کردم اما افسوس چه زود گذشت.دو هفته پیش محمد بردارزاده ام گفت تصمیم دارد برای اواخر سال را به بلژیک بیاید،به همین خاطر من هم تصمیم گرفتم به شهر لیژ بروم تا انجا راحت تر باشیم . روز چهارشنبه هفته قبل ساعت ۹ از خواب بیدار شدم و به محمد زنگ زدم او گفت ساعت ۵ صبح از شهر وین حرکت کرده و اینک در ۴۰۰ کیلومتری شهر لیژ است .با عجله خودم را به شهر لیژ رساندم طبق حساب من محمد میبایست ساعت یک بعد از ظهر میرسید اما ساعت ۳ بود و از محمد خبری نبود دلهره عجیبی داشتم شماره تلفن محمد را فراموش کرده بودم به هر کدام ازفامیل در ایران زنگ میزدم تلفن را جواب نمی دادند تصمیم گرفتم به بروکسل برگردم برای اخرین بار از پنجره به پایین نگاه کردم چشمم به ماشین محمد افتاد از خوشحالی فریاد زدم و به طرف راه پله دویدم با بغل کردن تینا کوچولو تمامی استرس را فراموش کردم خستگی در چهره عزیزانم موج میزد همان روز به کریم اژدری معروف به خمارشکن تلفن کردم و از او خواستم به جمع ما بپیوندد روز پنجشنبه ساعت ۳ بعد از ظهر محمد گفت کریم نیامد تلفن کن ببینیم کجاست من به طرف تلفن رفتم ناگهان محمد گفت دایی امد .جمع ما گرمتر شد و تینا کوچولو با شیطنت های بچگانه گرامای خاصی به جمع ما داده بود شب همگی به بازار نوئل واقع در مرکز شهر رفتیم اما سردی هوا باعث شد زود به منزل برگردیم لازم به ذکر است بیش از ۱۰ روز است روزها هوا صفر درجه و شب ها ۷ درجه زیر صفر است .روز یک شنبه کریم ما را ترک کرد .روز دوشنبه به بروکسل برگشتیم و با عروس مهربانم در شهر گشتی زدیم اما سردی هوا بر ما اثر کرد و زود به منزل برگشتیم محمد تصمیم داشت روز ۳ شنبه برگردد اما با هزار دلیل و بهانه موفق شدم او را منصرف کنم اما روز ۴شنبه ساعت ۴ صبح از ما خداحافظی کرد با رفتن انها احساس کردم روح من هم با انان رفت هرچه سعی کردم مانع جاری شدن اشکهایم شوم موفق نشدم ساعت ۲ بعد از ظهر وقتی بیدار شدم صدای تینا با لهجه شیرینش که میگفت یچ در گوشم طنین انداز شد و ناخوداگاه اشک از چشمانم سرازیر شد دیشب با فرا رسیدن سال نو برای فراموش کردن عزیزانم به جمع ۲۰۰۰۰۰هزار نفری برای دیدن اتش بازی به مرکز شهر رفتم اما ان هم مانع فراموش انان نشد .در این مدت عروس خوبم سنگ تمام گذاشت و با دست پخت عالی خود حسابی به ما رسید .
اما قسمت ۲۳ داستان همانطور که قبلا عرض کردم بازی شطرنج شروع شد فردای ان روز ابراهیم برایمان شطرنج اورد و حسن صاحب مغازه کنار ما که در تصمیم گیری اپارتمان ما هم نقش داشت حریفان ما شدند در طول روز با همدیگر بازی میکردیم .هرگاه من با یکی از دوستان بازی میکردم سایر دوستان به حریف من کمک میکردند دوستان چنان زیاده روی کردند که هرگاه من با ترک ها هم بازی میکردم به حربف ترک من کمک مبکردند لازم به ذکر است هرگاه ما با یکی از ترک ها بازی میکردیم ترک ها به ترک کمک میکردند و حاظر به کمک کردن به حربف ترک نبودند ،ترک ها هم وقتی یازی را از هرکدام ما میبردند مبگفتند ایرانی ها بازی بلد نیستند .بک روز وقتی من با ابراهیم بازی میکردم بازی به نقطه حساس رسیده بود من به ابراهیم کیش دادم و گفتم مات ابراهیم ناامیدانه بازی را نگاه میکرد گفت قبول رضا نظاره گر بازی بود گفت خیر و با کمک رضا ابراهیم بازی را از من برد از ان به بعد هرگز من با دوستانم بازی نکردم .از این حرکت رضا حسابی به هم ریخته بودم شب وقتی به اتاق برگشتیم من به دوستان گفتم ببینید ترک ها چقدر با هم متحد هستند حتی برای یک بازی پیش پا افتاده هم حاظر به تنها گذاشتن هم وطن خود نیستند حال هنگام بازی اگر به من کمک نمیکنید حداقل به ترک هم کمک نکنید دوستان در جواب گفتند ما موقعیتمان را به خاطر تو به خطر نخواهیم انداخت ،نگاهی به انان کردم و با تاسف گفتم موقعیت خود را محکم تر کنید
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 21:7  توسط عدالت
|
چند روز پیش از جلو قصابی رد میشدم چشمم به کله گوسفند افتاد و ناخوداگاه هوس کله کردم ،وارد مغازه شدم و از قصاب کله خواستم قصاب نگاهی به من کرد و گفت کله عرب یا ترک گفتم کله فلسطین ناگفته نماند قصاب خود عرب فلسطین بود او از بین کله ها کله بزرگی را به دو نیم قسمت کرد و به من داد .متاسفانه من از هنر اشپزی بی اطلاع هستم به ناچار به مادرم زنگ زدم کسی تلفن را جواب نداد اجبارا به منزل برادرزاده ام در اتریش زنگ زدم و عروسمان توضیحات لازم را داد اما من فکر کردم توضیحات کامل نیست به منزل برادرم زنگ زدم و زن دادادش همان توضیحات عروسمان را داد کله را با حساسیت خاصی تمیز کردم و در قابلمه گذاشتم اما قابلمه کوچک بود ناگهان قابلمه بزرگی را استفاده چندانی نداشت توجه مرا به خودش جلب کرد کله را در قابلمه بزرگ جا داده تا ۱۲ همان شب کله کاملا پخت اما چون کله بزرگ بود چند تن از دوستان را دعوت کردم و همگی از دست پخت من تعربف و تمجید کردند .اری بعد از ۹ سال اولین کله را خوردیم جایتان خالی حسابی با مزه بود . اما ادامه داستان
ابراهیم نگاهی به من کرد گویی نگاه عاقل اندر سفیه بود به من گفت کلاهت را قاضی کن ایا یک زن میتواند در روز چندین بار از میان قهوه خانه که مملو از مردان جوان و پیر است بگذرد؟ گفتم لطفا اینها را به رضا بگویید ابراهیم با لحن خاصی به من گفت تو از انها بزرگتری و در فرهنگ ما باید با بزرگ ترها صحبت کرد گفتم فرهنگ ما هم همین است اما اینجا ظاهرا اقایان خود تصمیم گیرنده هستند . ابراهیم به رضا گفت اینجا جای خانواده نیست و به فامیلتان بگو ما اتاق نداریم ،عدالت هم با شنیدن صحبت های ابراهیم دست زن وبچه اش را گرفت خداحافظی کرده و رفت من به رضا گفتم دیدی اقا سنگ روی یخمان کردی تو باید اول با ابراهیم صحبت میکردی و بعد زنگ میزدی رضا گفت مهم نیست و حالا هم اتفاقی نیفتاده گفتم برای شما هیچ اتفاقی نیفتاده اما تقریبا ابراهیم فهمید در میان ما فرهنگ بزرگ و کوچکی حکم فرما نیست ،رضا گفت اینجا اروپاست و هرکس برای خودش تصمیم میگیرد گفتم اقا حق با شماست ک اگر روزی کسی خواست برای شما تصمیم گیری کند شما سریعا مانعش شوید .عدالت رفت و قضیه خاتمه نیافت چون او تصمیم گرفته بود در بروکسل زندگی کند و دوستان از هر ترک که وارد قهوه خانه میشد سوال میکردند ایا خانه برای کرایه دارد؟تا اینکه موفق شدند کمی دورتر از ما زیر یک شیروانی را به قیمت گزافی برای عدالت کرایه کنند ۰روز ها همچنان میگذشت روز ها ابری و گاها بارانی و خبری از افتاب نبود که این خود باعث دلتنگی شدیدی شده بود . شب ها ابراهیم برایمان تار میزد و ترک فراری از خانه به ما در ساخت و ساز کمک میکرد .روزها تقریبا بحث غیر منطقی را ترک ها به راه انداختند .قبلا هم یاد اور شده ام ترک های ترکیه شدیدا به پرچم و خاک ترکیه متعصب هستند و اگر کسی مخالف میل انها و بر علیه ترکیه چیزی بگوید به او حمله ور میشوند و به قول انان در دنیا فقط یک کشور پرقدرت از هر لحاظ وجود دارد که ان هم ترکیه است .ترک ها از ما و مخصوصا من واهمه خاصی داشتند واهمه انان این بود فکر میکردند ما ایرانیان همه تروریست هستیم و از میان انان من خطرناکتر هستم چون ۲ سال در جنگ بودم و فکر میکردند سر بریدن انسان برای من بسیار ساده است چون بارها از من سوال کردند چند نفر را کشتی من میگفتم به اندازه موهای سرتان .بحث بر سر ایران و ترکیه بود هر کس کشور خود را سرامد دیگری میدانست تا اینکه ترک ها به ما گفتند اگر روزی میان ایران و ترکیه جنگ شود شما به نفع ترکیه وارد جنگ میشوید یا به نفع ایران ؟ نگاهی به انان کردم و به تمسخر گفتم به ترکیه عده ای از انان خوشحال شده و گفتند تو ثابت کردی ترک هستی به انان گفتم برای شما متاسفم من بی درنگ بر علیه ترکیه وارد جنگ خواهم شد این صحبت من باعث شد انان کمی از من فاصله بگیرند ، دوستان من به من گفتند عدالت تو موقعیت ما را در میان ترک ها خراب میکنی در جواب دوستان گفتم ببخشید من هرگز حاظر نیستم ترک ها بر علیه ایران چیزی بگویند اگر میدانید من موقعیت شما را خراب میکنم من حاظرم اینجا را ترک کنم .۰ترک ها عادت داشتند شب را دام یا تخته بازی میکردند من مهره های دام را برداشتم و با چسب روی انها نام مهره های شطرنج را نوشتم و از ان به بعد بازی دام فراموش شد اما بدبختی و درگیری ما شروع شد ادامه دارد
+ نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت 21:48  توسط عدالت
|
یکی از ترک ها که بنا بود و به قول دوستان از خانه فراری، عصر ساعت ۵ میامد و گاهی تا ۳ صبح در ساخت و ساز به ما کمک میکرد و چون سایر دوستان حاظر به همکاری با او نبودند به ناچار من تا دیر وقت به او کمک میکردم .کم کم اتاق دوم رو به راه میشد و ترک ها از اوردن پتو تشک کوتاهی نمی کردند .اولین جرقه ناسازگاری توسط اسماعیل زده شد یک روز صبح ساعت ۷ تلفن من زنگ خورد وقتی من تلفن را جواب دادم از اتاق خارج شدم تا دوستان بیدار نشوند اسماعیل خواب الود امد و به من گفت اقا این چه وقت تلفن کردن است من چیزی نگفتم عصر وقتی از قهوه خانه برگشتم تخت را در اتاق دیگری گذاشتم و گفتم از امشب من در این اتاق میخوابم ولی گفت چرا گفتم من از ایران تلفن زبادی دارم و امروز اسماعیل ناراحت شد و من نمی خواهم باعث ناراحتی دوستان شوم ولی گفت اسماعیل امروز چندین بار خواست نزد تو امده و عذر خواهی کند حال منتظر تو نشسته تا رسما عذر خواهی کند ،من هم قبول کردم روزمره من در قهوه خانه و دوستان به بازسازی مشغول بودند اما بازسازی انان نیم ساعت کار و ۲ ساعت استراحت بود .یک روز ولی اسماعیل را صدا زد وگفت بیدار شو اسماعیل خواب الود با ناراحتی گفت مگر ساعت چند است گفتیم ۲ بعد از ظهر نگاهی به ساعت کرد و از رختخواب بیرون امد بعد از صبحانه گفت من کسی را پبدا کنم برویم به اداره کمک های اجتماعی زنگ برنیم گفتیم حال اداره بسته است گفت مگر چه خبر است اداره صبح به این زودی تعطبل کرده ولی گفت چه صبح زودی اقا بیدار شو ساعت ۵ بعد از طهر است همگی به خنده افتادیم یک ماه گذشته بود و زندگی اهسته اهسته داشت به روال عادی خود بر میگشت .رضا گفت این اتاق ها وقتی اماده شد من میخواهم پسذ خاله ام عدالت را هم اینجا بیاورم و گفت عدالت متاهل است من مخالفت کردم گفتم رضا بودن یک زن در میان ۴ مرد کار درستی نیست گفت عدالت پسر خاله من میباشد و نمی توانم ببینم او تنها و سرگردان است گفتم او سرگردان نیست چون اداره کمک های اجتماعی اپارنمان در اختیار او گذاشته در ثانی اگر ما هم او را تحمل کنیم زن پسر خاله شما نمی تواند در روز چندین بار از میان مردم عبور کند .رضا قبول نکرد و به عدالت زنگ زد بیا بروکسل ابنجا چندین اتاق داریم .فردای ان روز عدالت با خانواده اش امد .با دیدن انها ابراهیم از من سوال کرد این خانواده از بستگان شماست من گفتم از بستگان نزدیک رضا هستند و امدند چنانچه شما موافقت کنید در طبقه پایین ما زندگی کنند
ادامه دارد
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 19:54  توسط عدالت
|
صبح تقریبا قبل از طلوع افتاب از خواب بیدار شدیم و تقریبا ارامش نسبی داشتیم چون حال دارای یک ۴ دیواری شده بودیم که میتوانستیم کمی استراحت کنیم دیگر در سرما نبودیم که با فرا رسیدن شب میدانستیم جای گرمی خواهیم داشت .ساعت ۹ صبح ابراهیم امد ما را صدا زد با او به طبقه بالای همان اپارتمان رفتیم چشمتان روز بد نبیند ،طبقه بالا خرابه ای بیش نبود .طبقه بالا دارای ۴ اتاق بود و اتاق ها فقط ۴ دیوار داشتند و کلا باید یک تعمیر اساسی میشد . ابراهیم به ما گفت انان مساله ساختمانی در اختیار ما خواهند گذاشت و ما باید اتاق ها را تعمیر کنیم با دیدن خرابه من با خودم گفتم ایا روزی خواهد رسید که این اتاق ها تعمیر شده و قابل سکونت شود؟. ابراهیم گفت از همین امروز دست بکار شوید و بعد ار تعمیرات هر نفر باید دارای یک اتاق شود .ابراهیم با هوش بالای خود میخواست از موقعیت بدست امده نهایت استفاده را بکند او میدانست ۴ نفر کارگر رایگان را بدست اورده و چون این ۴ نفر بیخانمان هستند به راحتی تعمیر اپارتمان را تقبل خواهند کرد.بی خانمانی چند روز گذشته باعث شد بدون هیچ گونه اعتراض و یا مشورت با هم کار را شروع کنیم .ولی به من گفت شما برو قهوه خانه را باز کن و انان شروع به کار کردند .پشت اپارنمان ما باغچه برزگی بود که متعلق به همین اپارتمان بود همان روز دوستان اتاقی را تمیز کرده و قرار شد تا اماده شدن سایر اتاق ها ۴ نفری در ان زندگی کنیم و همان روز ترک ها ۲ تخت خواب تعدادی پتو و قالی و ظرف اشپزخانه برایمان اوردند هرکس به نوعی چیزی می اورد .۳ روز بعد پشت اپارتمان ما تلی از اشغال جمع شده بود .ما تخت ها را در اتاق جا دادیم روی یکی از انها رضا میخوابید و روی دیگری من ولی و اسماعیل روی زمین میخوابیدند .روز ۴ اسماعیل تصمیم گرفت به شهر خود برگردد تا کارهای لازم را انجام داده و با خاطری اسوده به بروکسل برگردد .اشپزی را ولی و رضا به عهده گرفتند و متاسفانه من از هنر اشپزی کاملا بی اطلاع بودم . یکی از اتاق ها را به اشپزخانه تبدیل کردیم تقریبا داشتیم خستگی راه و چند روز گذشته را فراموش میکردیم ماهی تابه بزرگی داشتیم من دیدم رضا مقدار زیادی سیب زمینی را خورد کرد و با مقدار زیادی گوشت چرخی و سس گوجه قاطی کرد و ماهی تابه کاملا پر بود من از رضا سوال کردم ایا میهمان داریم گفت خیر وقتی سفره را جمع کردیم خبری از نان و غدای باقی مانده نبود ولی وقتی متوجه تعجب من شد گفت این تعجب ندارد چون روز های متمادی ما غذای مناسبی نخوردیم .۲ روز بعد اسماعیل برگشت و ساخت و ساز هم چنان ادامه داشت گاه گداری تعدادی از ترک ها هم به جمع ما می پیوستند تا به تعمیرات ساختمان سرعت ببخشند
ادامه دارد
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 18:33  توسط عدالت
|
از ۳ روز قبل اعلام کردند برف خواهد بارید .۲ روز قبل برف کمی بارید اما دبروز بعد از ظهر با وجود اینکه هوا افتابی بود اعلام شد دم غروب برف خواهد نشست از ساعت ۳ برف شروع شد و بعد از تقریبا یک ساعت درختان لخت ،ساختمان ها،و اتومبیل ها سفید پوش شدند .افتادن برف،سرو صدای مردم ،برف بازی جوانان ،ترافیک سنگین و لیز خوردن اتومبیل ها صحنه دل انگیزی به شهر بخشیده بود .من هم از فرصت استفاده کردم سریع شال و کلاه کرده و از منزل خارج شدم .انقدر درختان ریبا بودند که هر بیننده ای را مجذوب زیبایی خود می کردند و این باعث شد چند قطعه عکس بگیرم .عکس وبلاگ هم از عکس های روز برفی است ..اما خاطرات
ساعت به ۸ شب نزدیک میشد و با ورود هر شخصی سر ما ۴ نفر اتوماتیک به طرف او بر میگشت و قبل از انکه ولی و من سوال و کنیم رضا و اسماعیل میگفتند نه این نیست .در همین هنگام شخصی وارد شد و چشمان رضا و اسماعیل از خوشحالی برق خاصی زد ان شخص هم به طرف ما امد و با گفتن سلام به ما خوش امد گفت در پی ان ۲ نفر دیگر هم به جمع انان اضافه شد با هم صحبت کردیم همانطور که قبلا هم عرض کردم زبان ترکی به داد ما رسید هر چند به طور کامل زبان انان را نمی فهمیدیم اما میتوانستیم با ایما و اشاره با هم صحبت کنیم لازم به ذکر است شخصی که در میان انان از مسئولیت بیشتری برخوردار بود نامش ابراهیم بود و تقریبا با ما به راحتی صحبت میکرد و برای دوستانش ترجمه میکرد .ترک ها اظهار کردند این اپارتمان مربوط به کانون فرهنگی ترک هاست که زیر نظر ترکیه است و اینان ار گروه M H P میباشند و گروه مذکور از ناسیونالیست های ترک میباشند و هدفشان بوجود اوردن اتحاد در میان ترک های تمام دنیاست و از هر گوشه دنیا ترک زبانی به این حزب مراجعه کند حزب مذکور موظف به فراهم کردن وسایل ارامش او خواهند بود چون ما هم ترک زبان بودیم انها خود را در مقابل ما مسئول میدانستند .ابراهیم با دوستانش صحبت کرد و شب را قرار شد در اتاقی بخوابیم این اتاق کلاس زبان ترکی برای کودکان ترک های متولد بلژیک بود که در روزهای شنبه و یک شنبه اقدام به اموزش زبان ترکی میکردند .قرار شد از فردای ان روز در قهوه خانه کار را به عنوان فهوه چی شروع کنیم و مقرر شد هر روز یک تفر مسئولیت را به عهده بگیرد .ابراهیم نحوه کار کردن با ماشین قهوه را به ما نشان داد و با دادن کلید قهوه خانه از ما خدا حافظی کرد ادامه دارد
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 21:23  توسط عدالت
|
شب را با استرس به صبح رساندیم .نمی دانستیم ایا با صاحب خانه به توافق خواهیم رسید؟ ایا مبلغ درخواستی صاحب خانه در توان پرداخت خواهد بود ؟ ایا حداقل صاحب یک دیواری کو چک خواهیم شد؟ایا امشب شب اخر دربدری ما خواهد بود؟ با این اما و اگر ها تا صبح دست و پنجه نرم کردیم . با طلوع خورشید بدبختی ما هم شروع میشد اما امروز نور امیدی در قلبمان مانند کورسو میتابید .(اما ماجرای اپارتمان که خود داستان مفصلی دارد را قسمت کوچکی را در اینجا خواهم اورد) .رضا و اسماعیل گفتند ساعت۸شب در قهوه خانه که متعلق به صاحبان خانه میباشد قرار ملاقات گذاشته ایم . هرچه به ساعت نگاه میکردیم ساعت به جلو حرکت نمی کرد برای ناهار چند قرص نان گرفتیم و با یک مرغ بریانی در پارک نشسته ناهار خوردیم . ظاهرا ساعت از حرکت ایستاده بود تو گویی عقربه های ساعت را به صفحه ساعت قفل کرده اند .ساعت ۴ بعد از ظهر با دوستان تصمیم گرفتیم به قهوه خانه مورد نظر برویم ابتدا دوستان مبگفتند حال زود است اگر ساعت ۴ برویم ممکن است صاحبان خانه منصرف شوند ،ما باید چنان وانمود کنیم که نیاز مبرم به اپارتمان نداریم اینگونه شخصیت خود را حفظ خواهیم کرد،من به دوستان گفتم عزیزان من ما در سرما ایستاده ایم بهتر است به قهوه خانه برویم اینگونه حداقل ما جای گرمی خواهیم داشت در ثانی مدت زمانی را برای یافتن قهوه خانه باید صرف کنیم ،دوستان با نظر من موافقت کردند و همگی به طرف قهوه خانه راه افتادیم .درست ساعت ۴.۲۰ دقیقه عصر همان روز با گفتن سلام وارد قهوه خانه شدیم گوشه گرم و دنجی را انتخاب گره و ۴ نفری اطراف میزی نشستیم .رضا و اسماعیل نظری به اطراف انداختند و مطمئن شدند قهوه خانه را درست امده ایم اما از صاحبان خانه خبری نبود تنها چهره اشنا برای دوستان من چهره قهوه چی بود که حدودا مردی ۳۰ ساله بود .۴ لیوان بزرگ چای سفارش دادیم .اخ چقدر این چای با مزه بود اگر ذهنم مرا یاری کند فکر کنم بعد از حدود ۲۰ روز این اولین چای داغ بود که خوردیم ساعتی گذشت اما خبری از صاحبان خانه نشد ما هم عجله نداشتیم چون میدانستیم تا ساعت ملاقات حداقل ۲ ساعت مانده .قهوه چی را صدا کردم خواستم پول چایی ها را بدهم اما قهوه چی قبول نکرد و گفت میهمان من باشید برای بار دوم ۴ لیوان بزرگ چای سفارش دادیم اما از قهوه چی خواهش کردیم پول چای ها را بگیرد او خواهش ما را قبول کرد .ساعت حدود ۶ بعد از ظهر مرد حدودا ۴۵ ساله ای وارد قهوه خانه شد با دیدن او رضا و اسماعیل با خوشحالی گفتند این یکی از انانی است که دیشب با ما صحبت کرد و به ما قول داد ، مرد تازه وارد هم با دیدن ما به طرف ما امد و با نک تک ما دست داد و گفت منتظر ابراهیم باشید (ابراهیم هم یکی از صاحبان خانه بود که نسبت به سایرین با نفوذ تر بود ) و به قهوه چی سفارش کرد به اندازه کافی به ما رسیدگی کند .خوشبختانه زبان ترکی که زبان مادری ما بود حال اسلحه خوبی برای ما بود و تقریبا با قهوه چی و مرد تازه وارد میتوانستیم صحبت کنیم . باز به انتظار نشستیم اما این بار امیدواری ما بیشتر شد اما هرچه به ساعت ۸ نزدیک تر میشدیم دلهره بیشتر میشد اما مرد تازه وارد با برخورد خوب خود استرس ما را کاست و همین باعث شد امید در ما بیشتر شود
ادامه دارد
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 1:56  توسط عدالت
|
فردای ان روز ۴ نفری مصمم به یافتن اپارتمان شدیم به همین خاطر به ۲ گروه ۲ نفری تقسیم شدیم ولی و من با هم و رضا و اسماعیل با هم شروع به پرسه زدن در خیابان ها کردیم .میدانستیم جاهای که نوشته (a louver) یعنی کرایه .زنگ چند اپارتمان را به صدا در اوردیم گروهی که انگلیسی نمی دانستند را بی خیال شدیم و گروهی را که انگلیسی میدانستند با زبان تارزان فهماندیم اداره کمک های اجتماعی با انها تماس خواهد گرفت . هنگام ظهر در گوشه ای جمع شدیم مرغ بریانی گرفته و با ۲ قرص نان شکم هایمان را سیر کردیم و مجدادا بعد از ظهر را به پرسه زدن گذراندیم ،اما این پرسه زدن ها بی فایده بود چون زبان نمی داستیم .شب را به منزل حمید برگشتیم ،حمید خان غذای عجیبی درست کرده بود ،سفره را انداخت و با اصرار زیاد ما و بقیه دوستان را به سفره دعوت کرد ، غذای عجیبی بود اما واقعا خوشمزه بود .شب را در کنار هم به صبح رساندیم و فردای ان روز من به دوستان گفتم حال که حمید خان به ما لطف کرده و جای گرمی برای خواب داریم حداقل هزینه را به دوش حمید ننیدازیم دوستان از این پیشنهاد من استقبال کردند و بدون اینکه حمید در جریان باشد من برای خرید صبحانه خارج شدم و قتی به منزل برگشتم حمید را دیدم که با عجله به سمت من میاید وقتی به من رسید گفت کمی صبر کن چون صاحب خانه من عرب مراکش است و با دیدن تعداد زیاد در اتاق من فورا من را از اینجا اخراج خواهد کرد ،من نیم ساعتی را صبر کردم نا اینکه حمید خان گفت صاحب خانه رفت ،وارد اتاق شدم و بعد از صرف صبحانه مجدادا برای یافتن اپارتمان خارج شدیم در بین راه اسماعیل و رضا گفتند میخواهند به طور قاچاق سوار قطار شده و خود را به انگلیس برسانند .یافتن اپارتمان واقعا سخت بود چون زبان بلد نبودیم و کسی را هم نداشتیم که کمکمان کند .تقریبا داشتیم تصمیم میگرفتیم هر کس به شهر خود برگردد و از کمک های دولت بهره بگیریم .این روز هم بی نتیجه شب شد و دست از پا درازتر به ایستگاه قطار برگشتیم .خبری از اسماعیل و رضا نبود فکر میکردیم تا چند لحظه دیگر دوستان خواهند امد اما ساعت ۹ شب شد و ار دوستان خبری نبود دلهره عجیبی داشتیم ولی می گفت شاید به انگلیس رفتند ، به جایی دست رسی نداشتیم استرس مثل خوره به جانمان افتاده بود ،کاری از دستمان ساخته نبود تا اینکه ساعت ۹.۳۰ شب تلفن به صدا در امد ان طرف خط رضا بود که سوال می کرد کجا هستید .وقتی انها امدند و چهره عصبانی توام با خوشحالی ما را دیدند گفتند ناراحت نشوید فکر کنم ما موفق به یافتن اپارتمان شدیم برویم تا برایتان توضیح دهیم
ادامه دارد
+ نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 21:24  توسط عدالت
|
مرد میانسال با احتیاط به طرف ما امد و سوال کرد میتوانید انگلیسی صحبت کنید گفتیم خیر گفت .المانی، فرانسه،ندرلند،اسپانیش گفتیم خیر و گفت کارت شناسایی یا پاسبورت فورا ما مدارکی که حاوی ۵ برگ بود و چیزهای روی ان نوشته بود و در صفحه اول ان حاوی عکس وحشتناک خودمان بود را نشان دادیم ،مرد میانسال مدارک را گرفت نگاهی به انها انداخت و به طرف ماشین پلیس رفت و زن جوان مواظب ما بود و حرکات ما را زیر نظر داشت .مرد میانسال با مرکز پلیس تماس گرفت و مشخصات ما را به مرکز گزارش داد و بعد از ۵ دقیقه پلیس به نزد ما برگشت و با همکار خود صحبت کرد و مدارک ما را برگرداند و ار ما سوال کرد کجا میخواهید بروید ؟وقتی گفتیم میخواهیم به بروکسل برویم گفت سوار شوید ،هردویمان سوار شدیم و نمیدانستیم پلیس ما را به کجا میبرد اما مطمئن بود بازداشت نخواهیم شد .پلیس ها با هم صحبت میکردند و من و ولی اهسته با هم صحبت میکردیم ،پلیس ها از شهر های کوچک گذشته و پس از پیمودن تقریبا ۳۰ کیلومتر ما را به ایستگاه قطار رسانده و قطار بروکسل را به ما نشان داده و خود برگشتند .من و ولی از خوشحالی در پوست خود نمیگنجیدیم گفتیم خدا پدر پلیس ها را بیامرزد که این راه طولانی ما را اوردند .اینبار ۲ بلیط قطار خریده و سوار قطار بروکسل شده و به طرف بروکسل حرکت کردیم .هوا کاملا تاریک شده بود که وارد بروکسل شدیم ،وقتی از قطار پیاده شدیم رضا به تلفن من زنگ زد و سوال کرد کجا هستید ؟گفتیم تازه از قطار پیاده شدیم من سوال کردم او کجاست ؟ گفت بیایید جلوی کمپ پتی شاتو. ما این محل را خوب میشناختیم چون روز اول که وارد بلژیک شدیم به این کمپ امده بودیم .وقتی خود را به کمپ رساندیم رضا را دیدیم که با یک ایرانی دیگر در حال صحبت کردن بود .از او سوال کردیم ایا در شهر بندری موفق به پیدا کردن اپارتمان شده است گفت شهر بندری کرایه اپارتمان واقعا سرسام اور است ،گفت خوب برویم شام بخوریم برای فردا هم خدا بزرگ است ،رضا گفت این ایرانی از دوستان دوران مدرسه من است و در نزدیکی اینجا اتاق دارد و امشب ما را دعوت کرده تا شب را با او باشیم با شنیدن این صحبت ها نفس راحتی کشیدیم و میدانستیم حداقل امشب محلی برای استراحت داریم .وقتی با دوست رضا به منزل رسیدیم دیدیم بجز ما چند نفر دیگری هم در انجا حضور دارد و دوست جدیدمان اسمش حمید بود و اهل شیراز و اظهار کرد هر شب جلوی کمپ رفته و هم وطنان سرگردانش را به اتاقش اورده و انها را پناه میدهد .ان شب را در کنار هم و به سختی در اتاق کوچک شب را به صبح رساندیم
+ نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 21:38  توسط عدالت
|
با سلام خدمت تک تک عزیزان
امیدوارم تاخیر مرا ببخشید اما ادامه داستان فردا صبح وقتی از ایستگاه قطار خارج شدیم تقریبا خسته بودیم چون طبق معمول شب قبل پلیس ایستگاه مانع خواب ما شده بود .بعد از کمی و بحث و تبادل نظر با دوستان مقرر شد ۲ به ۲ اقدام پیدا کردن اپارتمان کنیم ،ولی و من با هم ، رضا و اسماعیل با هم اقدام به جستجوی اپارتمان کردیم و قرار گذاشتیم ظهر در ایستگاه قطار جمع شویم ان روز دست خالی گرد هم امدیم باز شب را در ایستگاه گذراندیم ، ظاهرا بدبختی دست بردار نبود ، شب تصمیم گرفتیم فردا اگر اپارتمان پیدا نکردیم هر کس به شهر قبلی خود برگشته و از اداره کمک های اجتماعی پناهندگان کمک بگیریم .با طلوع خورشید با تنی خسته از ایستگاه خارج شدیم اسماعیل گفت با دوستش باید به شهر خودش برگردد ما هم بنا به تقاضای رضا به شهر محمد کریم رفتیم (محمد کریم پسر خاله رضا و برادر داریوش بود ) رضا عقیده داشت چون او انگلیسی را خوب حرف میزند میتواند در پیدا کردن اپارنمان کمک خوبی باشد به ناچار به طرف شهر ترنهوت حرکت کردیم تقریبا اواسط راه مامور کنترل بلیط امد و از ما بلیط خواست ما هم بلیط نداشتیم یا بهتر بگویم به علت گرانی نخریده بودیم مامور از ما کارت شناسایی خواست و فکر کردیم اگر پرونده را حاوی عکس های وحشتناک بود به مامور بدهیم متوجه پناهنده بودنمان خواهد شد و چیزی نخواهد گفت اما مامور با دیدن پرونده هر ۳ را گرفت و روی صندلی نشست چیزهایی نوشت و پرونده ها را برگرداند و ما هم به راهمان ادامه دادیم تا اینکه به شهر محمد کریم رسیدیم ، با دیدن تابلو کمک های اجتماعی به طرف اداره رفتیم و دست بر قضا محمد با همسرش در اداره بود و با دیدن ما سلام علیک ساده و سردی کردیم وقتی فهمید برای چه منظور به انجا رفته ایم گفت او در اپارتمانی که اداره کمک های اجتماعی داده است زندگی میکند و پیدا کردن اپارتمان بسی سخت است و گفت بهتر است به بروکسل برگردید ما هم دست از پا درازتر از انجا خارج شدیم .رضا به ولی و من گفت او به شهر بندری انتورپن برود و ما به بروکسل برگردیم شاید او بتواند در شهر بندری راحت اپارتمانی دست و پا کند ما قبول کردیم رضا از ما جدا شد .من و ولی به ایستگاه اتوبوس امدیم نیم ساعت به انتظار نشستیم اما خبری نشد تا اینکه متوجه شدیم اخرین اتوبوس قبل از رسیدن ما به ایستگاه رفته است و چون نمی دانستیم ایستگاه قطار کجاست تصمیم گرفتیم تا شهر بعدی پباده برویم شاید در شهر بعدی توانستیم قطار یا انوبوس سوار شده و خود را به بروکسل برسانیم .در بین راه اطراف جاده انواع و اقسام توپ های ورزش دیده میشد ولی توپ والیبالی را برداشته و کلی در مدح توپ توضیح داد، میشود گفت توپ سرگرمی خوبی برای ما بود .من دائم خورشید را نگاه میکردم و هرچه افتاب به غروب نزدیک تر میشد دلهره ما بیشتر میشد .در کنار درختی چند دقیقه استراحت کردیم رویروی ما ویلایی قرار داشت از ویلا پیرزنی خارج شد چیزهایی گفت که هیچ یک از حرف های او را متوجه نشدیم و پیرزن برگشت درست کمتر از ۵ دقیقه بعد ماشین پلیس جلوی ما توقف کرد و ۲ پلیس یکی زن جوان و دیگری مرد میانسالی بود پیاده شده و با احتیاط به طرف ما امدند ادامه دارد
+ نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت 0:37  توسط عدالت
|
در بین راه هر ۳ خوشحال بودیم ،هر کدام فکر میکردیم گمشده مان را پیدا کردیم با این فکر به اتاق کوچک من رسیدیم ، ولی و رضا داخل اتاق شدند و من بعد از انها . با هم تصمیم گرفتیم از هم جدا نشویم و تنها راه جدا نشدن کرایه کردن اپارتمان و بودن در کنار هم می باشد و برای عملی کردن ان تصمیم گرفتیم به بروکسل برگردیم .من از اتاق خارج شدم تا این تصمیم را به اطلاع مسئولین اسایشگاه برسانم ،زن جوانی در راه رو وقتی من را دید با لبخند از من سوالاتی کرد که متوجه شدم میگوید امروز روحیه ام خوب میباشد و او از این بابت خوشحال است و به من گفت در طول روز در اتاق تنها نمانید و بیرون رفته در شهر قدم بزنید . وقتی به او گفتم (i want go to bruxelles)کمی اخم کرد و گفت صبر کن چند دقیقه بعد با زن جوان دیگری امد زن جوان دومی سوال کرد چرا ؟ گفتم میخوام با دوستانم باشم ناگهان زن دیگری امد و چیزهای به فرانسه گفت که من گفتم ببخشید متوجه نشدم زن جوان گفت چرا دوستانت را اینجا اوردی ؟ گفتم امدیم من وسایلم را تحویل داده با هم برگردیم بروکسل دیگر چیزی نگفت . وسایل من شامل حوله ، صابون ،لباس خواب بود که همه را تحویل مسئول دادم و به اتفاق دوستان از اسایشگاه سالمندان خارج شدیم و به ایستگاه قطار امده و خود را به بروکسل رساندیم .از جمع ۴ نفری ما اسماعیل در بین ما نبود و وقتی در بروکسل پیاده شدیم خود را به ایستگاه بزرگ ( garde nord) رساندیم . جایی را بلد نبودیم ، دوست یا اشنایی هم نداشتیم که به کمکمان بشتابد ۳ نفر ادم بزرگ غریب و بی کس و تنها در شهری که نه زبانش را میدانستیم و نه جایی را بلد بودیم مانند گیج ها روی صندلی نشستیم با این تفاوت که حال هر نفر مبلغ ۴۰۰۰ هزار فرانک داشتیم .تصمیم گرفتیم در هزینه کردن پول دقت کامل داشته باشیم . با فرا رسیدن شب تلفن من به صدا در امد و ان طرف خط اسماعیل بود ،او گفت یکی از دوستانش را به همراه دارد و در بروکسل بسر میبرند با شنیدن این حرف هر ۳ نفر خوشحال شدیم و با دادن ادرس کمی پایین تر از ایستگاه قطار اسماعیل و دوستش به ما پیوستند و چون جایی نداشتیم به ایستگاه قطار برگشتیم شب را در انجا ماندیم و همان شب تصمیم گرفتیم از فردا با تمام قوا برای یافتن اپارتمان اقدام کنیم
ادامه دارد
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 2:24  توسط عدالت
|
در میان راه شور و غوغای عجیبی داشتم نمی دانستم چه خواهد شد ،نمی دانستم ایا دوستانم را خواهم دید یا خیر؟ سوال های جور وا جور ذهن مرا به خود مشغول کرده بود راه زیاد دور نبود از بس ذهنم مشغول بود همین فاصله کم را هم متوجه نشدم چگونه طی کردیم وارد کریدور شدیم ،مرد جوان درب سفیذ رنگی را نشان داد و اشاره کرد منتظر باشم .چشمانم را به اطراف دوختم تا اگر دوستان را دیدم انها را از دست ندهم .حالت عجیبی داشتم باور کنید قلم از شرح ان عاجز است ، در اخر کریدور چند نفری نشسته بودند به طرف انها رفتم شاید دوستان را در بین انان بیابم اما خبری نبود وقتی به جای اول برگشتم ناگهان درب باز شد ،خدای من چه میدیدم شخصی که داشت از درب خارج میشد دوستم ولی بود از خوشحالی میخواستم فریاد بزنم خودم را کنترل کردم ولی هم با دیدن من به طرفم خیز برداشت همدیگر را بغل کرده و غرق بوسه کردیم از خوشحالی هردو زبانمان به لکنت افتاده بود ظاهرا در چند روز گذشته حال و روز او بهتر از من نبوده با دیدن ولی کمی ارام شده بودم اما هنوز از وضع اسماعیل و رضا بیخبر بودم، از ولی دوستان را پرسیدم گفت رضا داخل اتاق است اما از اسماعیل بی خبر بود بعد از چند لحظه رضا هم به جمع ما پیوست .حالت پرنده ای را داشتیم که درب قفس باز شده باشد .با دیدن دوستان غم و غصه چند روز گذشته را فراموش کردیم اما نمیدانستیم حال بدبختی شروع ما شروع میشود .بعد از چند لحظه مرا هم به داخل اتاق دعوت کردند با گفتن سلام وارد شدم مسئول کمک های اجتماعی زن میان سالی بود از من سوال کرد به چه زبانی صحبت میکنم در جواب گفتم ترکی و فارسی فورا گوشی تلفن را برداشت شماره گرفت و بعد از گفتن چند جمله گوشی را به طرف من دراز کرد ،از ان طرف خط صدای زنی شنیده میشد که به فارسی به من گفت در این چند روز چه بر من گذشته و ایا از محل زندگیم راضی هستم ؟مترجم به من گفت در طول روز میتوانم از اتاقم خارج شده و در شهر گردش کنم ،ظاهرا مسئولین سرای سال مندان گزارش داده بوده اند که در این چند روز من از اتاقم خارج نشده ام ، مترجم به من گفت اگر سوالی دارم میتوانم بپرسم گفتم در حال حاظر از بس ذهنم مشغول است هیچ سوالی به ذهنم نمی رسد ،گوشی را به طرف مسئول دراز کردم باز چیز های در بین انان رد بدل شد و دوباره گوشی را به طرف من گرفت مترجم سوال کرد ایا از عمل کرد مسئول اداره کمک های اجتماعی ( سوسیال) راضی هستم ؟ ظاهرا تمام تلاش مسئول مربوطه این بود که مرا از عمل کرد خود راضی نگه دارد .از مترجم خواستم سوال کند اگر من این شهر را ترک کنم ایا باز هم اداره سوسیال با من همکاری خواهد کرد؟ گوشی را به طرف مسئول دراز کردم باز با هم صحبت کرده و گوشی را به طرف من دراز کرد مترجم گفت من ازادم هرکجا دوست دارم زندگی کنم اما برای دریافت حقوق ماهیانه باید قرار داد اپارتمان داشته باشم گفتم اینجا واقعل کوچک است و زندگی برای من مشکل گفت دوست دارم به بروکسل برگردم .گوشی را به طرف مسئول دراز کردم دیگر چبزی نگفت کشو میزش را باز کرد و مبلغ ۴۳۵۰ فرانک به من داد و من حداخافطی کرده و خارج شدم دوستانم منتظر من بودند .هر ۳ نفر به طرف اتاق من حرکت کردیم
ادامه دارد
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 2:57  توسط عدالت
|
۲ مورد را باید به حضور دوستان عزیز و بینندگان خوب و با وفای هوفی برسانم
۱- یک هفته از شدت کمر درد شدید خانه نشین شده بودم به همین خاطر نتوانستم هوفی را دنبال کنم اما مورد دوم قسمتی از خاطرات بود که به دلایلی از نوشتن ان طفره میرفتم اما دیدم با ننوشتن ان خاطرات ناقص میشود با عرض معذرت از حضور تک تک شما عزیزان به اجبار ان قسمت را در اینجا مینویسم شب اول که وارد بلژیک شده بودیم تقریبا غروب در کنار خیابان منتهی به وزارت امور پناهندگان چشممان به زنان نیمه لخت افتاد گروهی زن در هوای کاملا سرد نیمه لخت بودند ، همگی ما با دیدن این صحنه یکه خورده بودیم چون اولین بار بود زنان نیمه لخت در کنار خیابان میدیدیم با دیدن این صحنه و دیدن زنان نیمه لخت که کم کم به تعداد انها نیز اضافه میشد هرکس چیزی میگفت ،ولی میگفت بچه ها نگاه کنید تا چشم درد نگیرید ،اسماعیل میگفت اینان مونکن هستند اما باور کنید سختی و مشقات پناهندگی در همین چند روز چنان به بر دوش ما سنگینی میکرد که دیدن این نوع مسائل برایمان ان چنان جالب نبود اما بعد ... قسمت ۱۲..روز دوشنبه ساعت ۶ صبح بیدار شدم سریع لباس پوشیدم و منتظر کسی بودم که به دنبال من بیاید و مرا از این زندان ازاد کند و چون میدانستم امروز به هر نحوی شده از دوستانم با خبر خواهم شد هر ثانیه به مانند سال بود و حس میکردم عقربه ساعت حرکت نمیکند و یا اگر حرکت میکند خیلی کند حرکت میکند خلاصه حدود ساعت ۸.۳۰ بود مرد شیک پوش جوان که چند روز قبل مرا به اینجا اورده بود را دیدم به طرف ساختمان ما میاید ، سریع فهمیدم او برای بردن من میاید باور کنید از خوشحالی نزدیک بود فریاد بزنم ظاهرا او هم فهمیده بود من بی صبرانه منتظر او هستم به همین خاطر خود را چنان نشان میداد که او هم از دیدن من خوشحال شده است ،مرد جوان خود را به من رساند و به فرانسوی گفت سلام، در این چند روز که اینجا بودم فهمیده بودم بون ژور یعنی سلام وچون جوابش را نمیدانستم سریع به انگلیسی من هم سلام کردم دیگر ظاقت نداشتم اگر زبانش را میدانستم میگفتم اقا راه بیفت در بین راه با هم احوال پرسی میکنیم اما افسوس که زبانم با من یار نبود و حاظر به همکاری با من نبود بالاخره انتظار به پایان رسید و او به راه افتاد و به من اشاره کرد که به دنبال او راه بیفتم ادامه دارد
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 1:3  توسط عدالت
|
کم کم داشت زندگی یک نواخت کلافه ام میکرد .دوری از دوستان و بی خبری از انان مثل خوره به جانم افتاده بود تمام فکرم نزد انان بود . شب را به صبح رساندم و ناهار ظهر صرف شد و به اتاقم برگشتم روی صندلی نشسته بودم ناگهان صدای کوبیده شدن چند ضربه ارام به درب مرا به خود اورد گفتم وارد شوید ،زن سفید پوش جوانی به من اشاره کرد من با اشاره او به طرف درب رفتم ناگهان چشمم به یک زن و مرد جوان و یک مرد تقریبا ۵۰ساله افتاد .مرد ۵۰ ساله به زبان فارسی به من گفت ایرانی هستید ؟ .اه خدای من. از شنیدن این جمله به فارسی از خوشحالی در پوست خود نمیگنجیدم .بعد از ۳ با ۴ روز این اولین جمله فارسی یود که روبرو میشنیدم .باور کنید نمی توانم احساسم را در اینجا بیاورم . مرد ۵۰ ساله کمی به من دلداری داد و گفت همراهانش تازه از ایران امده اند و قصد ترک کردن بلژیک را دارند .وقتی از وضعیت دوستانم جویا شدم گفت هیچ اطلاعی از سرنوشت انان ندارد و وقتی سوال کردم چگونه از وجود من در اینجا مطلع شده اید گفت اداره سوسیال به او زنگ زده و گفته یک نفر ایرانی اینجاست و از او خواسته اند به نزد من بیاید و به من کمی ارامش دهد او هم قبول کرده و به نزد من امده است .باور کنید شاید در زندگیم هرگز مثل ان روز از دیدن کسی اینچنین خوشحال نشده بودم . تقریبا یک ساعتی یا من صحبت کردند و وقتی از من خداحافطی کردند احساس بسیار بدی داشتم باید یاد اور شوم همین یک ساعت مرا بکلی دگرگون کرد .مرد ۵۰ ساله به من گفت روز دوشنبه اداره سوسیال باز خواهد شد و من میتوانم از سرنوشت دوستانم با خبر شوم .تمام فکر و ذکرم را به روز دوشنبه متمرکز کردم میشود گفت دوشنبه روز امیدواری من بود به همین خاطر بی صبرانه منتظر روز دوشنبه بودم
ادامه دارد
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 2:21  توسط عدالت
|
صبح طبق معمول ساعت ۴ صبح مرد جوان امد ،اینبار سوال کرد کافه یا شکلات من هم با بی میلی گفتم شکلات از تخت پایین امدم ابی به صورتم زدم و شکلات را در لیوان ریخته سر کشیدم بی حوصله روی صندلی نشستم دوری از دوستان کلافه ام کرده بود ۴ دیواری کوچک برایم به سلول تک نفره زندان تبدیل شده بود افکار مبهم مثل خوره به جانم افتاده بود تا اینکه ساعت ۶ صبح مجدادا برای صبحانه احضار شدم در سالن صبحانه تمام فکرم متمرکز دوستانم شده بود به نوعی خودم را مسئول انان میدانستم .صبحانه را خورده و به اتاقم برگشتم .کاری از دستم بر نمی امد زبان بلد نبودم که از مسئولین اسایشگاه در مورد دوستانم سوال کنم .دوری از وطن ،دوری از تنها کسانی که در این دیار غربت داشتم و ندانستن زبان و ارتباط نداشتن با سایرین باعث شده بود احساس تنهایی عجیبی در خود حس کنم نمی دانم به چه زبانی این سختی و مرارت ها را تشریح کنم فقط این را بگویم ... به دریا رفته میداند مصیبتهای طوفان را .در تنهایی خود غوطه ور بودم که برای ناهار صدایم زدند اخرین نفر وارد سالن شدم باز سر ها به طرف من برگشت کم کم داشتم به این موضوع عادت میکردم .پیر مردها و پیرزنان دست به هر اقدامی میزدند تا بتوانند مرا به حرف در بیاورند یادم میاید وقتی پیر مردی نگاه به دیس غدای من کرد و ان را خالی دید سریع دیس غدای خود را جلو من گذاشت و با اصرار از من میخواست ان را قبول کنم اما با تشکر فراوان دیس او را برگرداندم و به اتاقم برگشتم این حرکت من باعث شده بود احساس کنند من خوش ندارم با انان باشم و انها از مسئولین خواسته بودند اگر من از انها خوشم نمی اید من را به سالن دیگری برای غذا بفرستند.تا من در عذاب نباشم .در این مدت خانواده خودم و خانواده اسماعیل مرتب با من در تماس یودند تنها دوست تنهایی من تلفن دستیم بود که گاه گداری مرا از تنهایی و افکار مبهم در میاورد ۲ روز بود در این اسایشگاه بودم و گوش های من به صدای ناهنجار پیرزن اتاق کناری عادت کرده بود ادامه دارد
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 1:47  توسط عدالت
|
رخوت عجیبی در خود حس میکردم مجدادا هوله را برداشته و به حمام رفتم بعد از گرفتن دوش به اتاقم امدم .خودم را تنها غریب و بی کس حس میکردم هیج اطلاعی از سرنوشت دوستان نداشتم همین مسئله من را بشدت ازار میداد در این مدت خانواده اسماعیل با من تماس میگرفتند و از سرنوشت اسماعیل اطلاعات میخواستند اما من هیچ اطلاعی نداشتم .هرگاه از اتاق خارج میشدم پبر مرد یا پیرزنی را میدیدم با گفتن سلام سربع رد میشدم ،در حالی که انان سعی میکردند به هر وسیله شده با من ارتباط برقرار کنند و من از این بابت بشدت رنج میبردم .کاری از دستم ساخته نبود نمی دانستم دوستانم کجا هستند و در چه وضعیتی هستند .یک لحظه ارام و قرار نداشتم ،همانطور که قبلا عرض کردم غربت ۳ حس مهم و حیاتی را از من گرفته بود این ۳ حس شامل گوش ،چشم و زیان بود با گرفته شدن انها و از من فردی کر،کور و لال ساخته بود .کر بودم به خاطر اینکه هرچه میگفتند متوجه نمیشدم،کور بودم چون نوشته ها را نمیتوانستم بخوانم و لال بودم چون نمی توانستم با انان حرف بزنم ،از طرفی صدای بلند پیرزن همسایه امانم را بریده بود .با فرا رسیدن شب مجدادا به سالن غذا خوری رفتم مجدادا دیدم افراد داخل سالن به من خیره شدند تمام تلاش خود را میکردند تا به نوعی با من ارتباط برقرار کنند اما من توجهی به اصرار انان نمیکردم ولی ابن امر بشدت مرا تحت فشار قرار داده بود ،سرم را بزیر انداختم و نگاهی به دیس خورش کردم دیس گوش تا گوش پر از گوشت بود ،گوشت ظاهری زیبا و لذیذ داشت بعد از مدت ها متوجه شدم در این مدت چند روز حسابی گوشت خوک به خورد ما داده اند .مجدادا سریع غذا خورده و به ۴ دیواری کوچک خودم پناه بردم . روی صندلی نشسته و به بیرون خیره شدم .ترس از اینده مبهم و کوره راه تاریک مقابل باعث شده بود مانند مار زخمی به خودم بپیچم مدتی را در این افکار مبهم بودم ناگهان به خودم نهیب زدم . انگار کسی به من فریاد زد به خودت بیا تو مرد جنگ هستی در دوران جنگ در سخت ترین شرایط به خودت مسلط بودی و کشاکش دهر از تو سنگ زیرین اسیاب ساخته پس به خودت بیا و از راهی که خودت انتخاب کردی وحشت نکن ،به جنگ سختی ها برو قبل از اینکه سختی ها تو را به زانو در اورد بر انها پیروز شو .با این افکار به تختم رفتم و چشمانم را بستم
ادامه دارد
+ نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 0:13  توسط عدالت
|
حدود ساعت ۴ صبح با سرو صدا بیدار شدم با بی میلی چشمانم را باز کردم . نور کم رنگی که در اتاقم میتابید باعث شد سایه مرد سفید پوش را بر روی دیوار حس کنم .مرد سفید پوش چیزی به من گفت و مستقیم به طرف قوری کوچک روی میز رفت و قوری را پر کرد و چند کلمه با من صحبت کرد وقتی جوابی نشنید از درب خارج شد .از تخت خارج شدم کاملا گیج بودم نمی دانستم کجا هستم حس کنجکاوی من را به طرف قوری کوچک کشاند وقتی قوری را برداشتم قوری کاملا گرم بود لیوان را برداشتم مقداری را در لیوان ریختم رنگ سیاه مایع درون لیوان را مزه مزه کردم و متوجه شدم قهوه میباشد با اضافه کردن شیر و قند به روی صندلی نشسته و ان را سر کشیدم .هنوز به خودم نیامده بودم . خودم را به ایینه قدی رساندم قیافه ام وحشتناک بود با ریش وحشتناکتر شده بود وقتی به خودم امدم یادم امد دیروز دم دم های غروب به این محل امده ام نگاهی به ساعت کردم ساعت ۶ صبح را نشان میداد صدای زنی را شنیدم که به در میکوبید و چیزی می گفت به انگلیسی گفتم وارد شوید وقتی وارد شد زن جوان سفید پوشی را دیدم که به فرانسه با من صحبت کرد از او عذر خواهی کردم و گفتم کمی انگلیسی میدانم به انگلیسی گفت بیا صبحانه بخور به دنبال او راه افتادم .وارد سالن شدیم .اه خدای من . با دیده پبر زنان و پیر مردان فهمیدم اینجا سرای سالمندان است .تمامی نگاه ها به میز من دوخته شد . وجود مرد تقریبا جوان و ناشناس برای انها سوال بر انگیز بود .من متوجه شدم از خانم جوان در مورد من سوال کردند از کلمان رد بدل شده میان انان حتی یک کلمه را هم متوجه مشدم .به سرعت صبحانه خوردم و به اتاقم برگشتم .وقتی به اتاقم برگشتم حیرت زده شدم چون روی تخت عوض شده بود و لباس هایم شسته شده و اتو کرده با نظم خاصی در کمد کوچک ردیف گداشته شده بود حال تمام فکر و ذکرم گرفتن دوش و تراشیدن صورت بود .فورا هوله کوچک را برداشته و خودم را به دوش رساندم بعد از یک دوش گرم صورت را تراشیدم لباسم را پوشیدم وقتی خانم جوان امد نگاهی به من کرد و با گفتن کلمه سوپر از کنار من گذشت وسایل اتاق را مرتب کرد و رفت .خستگی عجبیب در خود حس میکردم مجدادا لباس هایم را در اورده و به تخت خواب رفتم و به سرعت خواب رفتم نمیدانم چقدر خوابیده بودم که با صدای عجبی پبرزن اتاق بغل بیدار شدم پبرزن گاهی میخواند و گاهی وای وای میکرد صدایش انقدر رسا بود که از طبقات دورتر نیز شنیده میشد .صدای پبرزن کلافه ام کرده بود نگاهی به ساعت کردم کاری نبود انجام دهم داشتم کلافه میشدم که زن جوان امد و گفت برویم باز به سالن غدا خوری رفتیم .من اخرین نفر بودم که وارد سالن شدم .این بار وقتی وارد شدم همه با هم گفتند خوش امدی و باز با نگاهشان مرا مورد هدف قرار داده بودند که این مسئله من را بشدت ازار میداد باز غدایم را به سرعت خوردم و به اتاقم برگشتم
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 0:54  توسط عدالت
|
در سالن به انتظار نشستم بعد ار ۱۰ دقیقه مرد شیک پوشی امد و وارد دفتر پلیس مسن شد بعد از مدت کوتاهی هردو نفر بیرون امدند پلیس مرا به مرد شیک پوش نشان داد و ان مرد جلو امد با گفتن سلام به من خوش امد گفت ،ظاهرا پلیس به او گفته بود من به هیچ زبانی مسلط نیستم و پلیس به من گفت که باید با ان مرد بروم .مرد شیک پوش چنان با من گرم گرفت و چنان خوش امدی به من گفت که تو گویی سالیان سال به انتظار من نشسته بودند . او به راه افتاد و من به دنبال او .باران نم نم میبارید و من به دنبال او بعد از پیمودن ۱۰۰ متر وارد دفتر ان مرد شدیم به من اشاره کرد بشینم وقتی نشستم ناگهان درب باز شد و تعدادی زن میانسال ، مسن و جوان وارد شدند با من یکی یکی دست دادند و به من خوش امد گفتند در همین حال مرد شیک پوش تلفن را برداشت و شماره گرفت بعد از چند کلام صحبت کردن تلفن را قطع کرد ،همکارش را صدا زد .همکارش زن جوان و بسیار مهربان به نظر میرسید با اشاره انان بلند شدم و به دنیال انان راه افتادم از کریدور کوچکی گذشتیم و وارد سالنی شدیم زن جوان رفت و با زن میان سالی امد زن میان سال با من دست داد و به گرمی مرا پدیرفت و اشاره کرد به دنبال او راه بیفتم .هر ۴ نفر از پله ها بالا رفتیم زن میانسال اتاق کوچکی به من نشان داد .اتاق کوچک شامل یک تخت خواب و یک دست شویی برای یک نفر بود از اتاق بیرون امده با زبان نبمه فارسی و انگلیسی و به هر زحمتی بود منظورم را به انها میرساندم انها حمام را نشان دادند و متوجه شدند صورت تراش میخواهم ،زن میانسال میز چرخ دار کوچکی را اورد که روی ان انواع و اقسام صورت تراش و ناخنگیر و سایر لوازم نظافت بود .زن و مردی که با من امده بودند همه را به من توضیح میدادند .خستگی در چهره ام به وضوح دیده میشد به همین خاطر انها به من اشاره کردند بروم استراحت کنم و گفتند اگر چیزی لازم داشته باشم تا دستم را روی دکمه بالای تخت فشار دهم فورا کسی خواهد امد .ابتدا من فکر کردم مرا به بیمارستان اورده اند اما وقتی توجه کردم دیدم به بیمارستان هیچ شباهتی ندارد . انها قبل از خداخافظی به من گفتند که مجدادا دوشنبه صبح خواهند امد با رفتن انها من به اتاق امدم .بعد از حدود ۵ روز این اولین شبی بود که در میحطی گرم بودم .وقتی وارد اتاقم شدم زن میان سال امد و لباس راحتی به من داد و لباس هایم را گرفت و با خود برد . در اتاقم یک اینه قدی تقریبا بزرگی بود و بعد از چندین روز این اولین باری بود که جلوی اینه میاستادم ،چنان که قبلا هم گفتم خستگی در چهره ام موج میزد .در این مدت قیافه ام حسابی تغییر کرده بود .ریش بلند جهره ام را وحشتناکر از حد معمول نشان میداد .از فرط خستگی به تخت رفتم و متوجه نشدم چگونه خواب رفتم
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 1:24  توسط عدالت
|
چندین بار مامور کنترل امد و با لبخند به من گفت هنوز نرسیده ایم .شاید او هم از وضعیت اسف بار من اگاه شده بود ،احتمالا او متوجه شده بود در این مدت ۱۵ روز که از ایران خارج شده ام چه زجرها کشیده ام اری او قطعا فهمیده بود در دنیای خود غوطه ورم و ترس از اینده تاریک و مبهم مثل خوره به جانم افتاده به همین خاطر هرگاه وارد کوپه ما میشد سعی میکرد با لبخندی مرا ارامش دهد . درست ۱.۲۰ بعد تابلو شهر را دیدم ، مامور کنترل امد و به من اشاره کرد پیاده شوم ،وقتی پیاده شدم چیز های گفت که من حتی یک کلمه ان را هم متوجه نشدم .چشمم وقتی به شهر کوچک بوسو که به ده کوره ای بیش شبیه نبود افتاد انگار دنیا را پتک کرده و بر سر من کوبیدند .از تنها خیابانی که روبریم بود به راه افتادم نمیدانستم چه باید بکنم نمی دانستم هرچه پیشتر میروم بیشتر در باتلاق فرو میروم .بعد از کمی پیاده روی چشمم به خیابان دیگری افتاد ،در خیابان جدید تابلو پلیس توجه مرا به خودش جلب کرد وارد اداره پلیس شدم و در سالن کوچک اداره پلیس نشستم و منتظر ماندم بعد از ۱۰ دقیقه پلیس جوانی وارد شد و من به انگلیسی سلام کردم و او بی توجه از کنارم گذشت بعد از ۵ دقیقه پلیس دیگری امد و با زبانی با من صحبت کرد که من هیچ از گفته های او نفهمیدم باز به انگلیسی گفتم با عرض مغذرت من متوجه نشدم وقتی به انگلیسی صحبت کرد باز من گفتم متوجه نشدم این بار کمی اخم کرد و فکر کرد من سر به سرش میگذارم برگشت و به پلیس دیگری چیزی گفت و به من اشاره کرد منتظر باشم .بعد از ۱۰ دقیقه پلیس مسنی مرا به دفترش دعوت کرد ، من وارد شدم و با اشاره او روی صندلی با گفتن متشکرم نشستم .ابتدا با زبان عجیبی از من سوال کرد من با عذر خواهی گفتم متوجه نشدم ، وقتی دید به انگلیسی صحبت میکنم فکر کرد انگلیسی بلدم فورا ملیتم را سوال کرد گفتم ایرانی هستم سوال کرد چه زبانی بلدم و یکی یکی زبان ها را گفت او فرانسه گفتم نه ، ندرلند ، اسپانیش، گفتم نه گفت انگلیسی گفتم خیلی کم .سوال کرد چه زبانی بلد هستی گفتم فارسی و ترکی ( منظور ترکی قشقایی بود) و خیلی کم انگلیسی با گفتن اوکی ساکت شد چند دقیقه کنار او ساکت نشستم چندین بار خواست با من صحبت کند اما هربار با سکوت من مواجه شد از صحبت کردن با من منصرف شد چند دقیقه بعد تلفن را برداشت شماره گرفت و صحبت کرد وقتی تلفن تمام شد به من اشاره کرد بیرون ( در سالن کوچک ) منتظر باشم
ادامه دارد
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 23:23  توسط عدالت
|
|
http://www.youtube.com/watch?v=X1s-_R_94Y4&feature=related
|